#پرستار_مادرم_پارت_138

سهيلا وقتي متوجه شد من كم كم كلافگي ام شدت ميگيره به من گفت كه حالش بهتر شده و ميتونه همراه من و اميد به پارك بياد.

ميدونستم به خاطر اميد داره اين كار رو ميكنه اما اميد بچه بود و تحت هيچ شرايطي قانع به موندن سهيلا در منزل نميشد!

تمام مدتي كه در پارك بوديم نگران وضعيت سهيلا بودم و دلم ميخواست هر چه زودتر اميد رضايت بده و به خونه برگرديم تا سهيلا باز هم استراحت ميكرد...

سهيلا تمام ساعات رو با مظلوميت و مهرباني خاصي من و اميد رو در پارك همراهي ميكرد و هر بار كه به آرامي حالش رو مي پرسيدم لبخند كمرنگ و زيبايي به لب مي آورد و از من مي خواست نگران او نباشم.

اون شب بعد از خوردن شام در يك رستوران وقتي به خونه برگشتيم ساعت از نيمه شب گذشته بود.

اميد به قدري در پارك خودش رو خسته كرده بود كه هنگام برگشت روي صندلي عقب ماشين به خواب رفت.

وقتي اميد رو به اتاقش بردم و روي تخت قرارش دادم سهيلا روي اميد را با پتو پوشاند و ب*و*سه ي مهرباني به صورت اميد گذاشت.

از هر عملي كه انجام ميداد لذت ميبردم...كارهايي از او ميديدم كه هيچ وقت از مهشيد كه مادر واقعي اميد بود نديده بودم!

وقتي كنار تخت اميد ايستاد بي اختيار او را به خاطر تمام مهرباني ها و گذشت بي مانندش در آ*غ*و*ش گرفتم و ب*و*سيدم...

براي لحظاتي بار ديگه بغض كرد اما با غلبه به خودش اجازه ي شكستن اين بغض رو نداد!

اون شب دومين شب مشترك ميان من و سهيلا شد...

چقدر اين دختر سبب آرامش من شده بود...

احساس ميكردم با داشتن سهيلا و ايمان به اينكه او متعلق به من است ديگر تمام مشكلاتم به پايان خواهد رسيد...از بودن سهيلا در كنارم احساس لذت و آرامشي به من دست ميداد كه سالها بود از درك اين حس محروم بودم اما حالا با تمام قدرت اين احساس رو درك ميكردم.

دو روز بعد وقتي از شركت به خونه برگشتم سهيلا چهره اش گرفته و ناراحت بود!

متوجه بودم كه در آشپزخانه خودش رو مشغول كرده و سعي داره زياد با من رو به رو نشه!

مامان رو به خونه آورده بودم اما هنوز هيچ چيز از رابطه ي خودم و سهيلا به او نگفته بودم...شيطنتهاي اميد نيز بار ديگه از سر گرفته شده بود.


romangram.com | @romangram_com