#پرستار_مادرم_پارت_137
توي هال نشستم و به صداي حرفها و صحبتهاي بچه گانه ي اميد كه با سهيلا گرم صحبت بود گوش ميكردم...
به علت بيخوابي همراه با سر دردم روي همون راحتي كه نشسته بودم سرم رو به پشت راحتي تكيه دادم و به خواب رفتم.
يك ساعتي از ظهر گذشته بود كه با صداي زنگ تلفن از خواب بيدار شدم.
از شركت تماس گرفته بودن و براي كاري در خصوص يكي از ملاقاتهام منشي شركت سوالاتي داشت كه پاسخ دادم.
وقتي تماس تلفن قطع شد سكوت عجيبي رو در خونه احساس كردم!
به سمت اتاق مامان رفتم و ديدم سهيلا روي تخت در حاليكه اميد هم در آ*غ*و*ش اوست هر دو به خواب رفته اند...
لحظاتي ايستادم و به هر دوي اونها نگاه كردم...اميد واقعا" سهيلا رو دوست داشت و به اون وابسته شده بود به طوريكه وقتي حس كرده بود اون كمي مريض احواله از شيطنتهاي كودكانه اش دست برداشته بود و درحاليكه يكي از ماشينهاش رو در دست داشت روي تخت به آرامي در كنار سهيلا خوابيده بود!
به سمت تلفن برگشتم و با رستوراني تماس گرفتم و سفارش غذا براي ناهار دادم.
سپس به آشپزخانه رفتم و چند فنجان چاي و ظرفهاي صبحانه رو شستم...وقتي ناهار رو آوردن به آهستگي سهيلا و اميد رو بيدار كردم و هر سه نفر در همون اتاق مامان ناهارمون رو خورديم.
بعد از ظهر مسعود با من تماس گرفت و از اينكه كارهاش با موفقيت پيش مي رفت بي نهايت احساس رضايت ميكرد و منهم از موفقيتش خوشحال بودم و گفتم اگه كمكي لازم داره و يا نياز به سرمايه ي بيشتري داره حاضرم تا هر مقدار كه لازم باشه در اختيارش بگذارم...
اين كار هميشه ي من و مسعود بود و هر وقت نيازهايي براي شركت داشتيم حتما به هم كمك ميكرديم اما مسعود طبق حرفهاي خودش اين بار نياز به سرمايه ي اضافي نداشت ولي قول داد در صورت نياز حتما من رو در جريان بگذاره.
بعداز ظهر در ساعت ملاقات همراه اميد به ديدن مامان رفتم كه برخي از اقوام هم به عيادت آمده بودند و هر كدام دو نفر دو نفر به نوبت براي ديدن مامان به اتاقش مي رفتند.
به علت حضور اقوام مجبور بودم تا آخر ساعت ملاقات در بيمارستان بمونم و چون اميد رو بر خلاف قوانين بيمارستان همراه برده بودم از اينكه مجبور بودم تذكر تك تك پرستارها رو پاسخگو باشم كلافه شده بودم اما چاره ايي نبود و بايد به احترام اقوام ساعت ملاقات رو با نقض قوانين بيمارستان و تمام نگاههاي معني دار و تذكرهاي ديگران به پايان مي رسوندم!
وقتي پس از پايان ساعت ملاقات با مامان خداحافظي كردم خوشبختانه ديگه سوالي در رابطه با سهيلا از من نپرسيد.
زمانيكه به خونه برگشتيم غروب شده بود و اميد اصرار داشت حالا كه در منزل هستم او و سهيلا رو به پارك ببرم...
در ابتدا به خاطر شرايط جسمي سهيلا مخالفت كردم و بعد حاضر شدم فقط اميد رو به پارك ببرم...اما اميد دست بردار نبود و به شدت لج ميكرد!
romangram.com | @romangram_com