#پرستار_مادرم_پارت_136

وقتي از مطب خارج شديم طوريكه اميد متوجه نشه چند بار ديگه از سهيلا عذرخواهي كردم...حرف ديگه ايي نمي تونستم بزنم...شايد گفتن عذرخواهي تنها بهانه ايي بود كه سكوت بين خودم و سهيلا رو بشكنم و براي لحظاتي هر قدر كوتاه نگاه زيباي چشمهاش رو به روي خودم احساس كنم...

وقتي به ماشين رسيديم اميد كه سوار ماشين شد به سمت سهيلا برگشتم...اين بار عذرخواهي نكردم اما مثل اينكه نگاهم اونقدر شرمنده بود كه سهيلا لبخند كمرنگي به چهره ي رنگ پريده اش آورد و با صداي آروم گفت:سياوش...ديگه عذرخواهي كافيه...

طرفش رفتم و بي اراده دست راستش رو گرفتم و بي توجه به اطرافم به سرعت دستش رو ب*و*سيدم و در حاليكه چشمهام ناخودآگاه به اشك نشسته بود گفتم:سهيلا نوكرتم...به خدا قسم تا آخر عمر شرمنده ات هستم...اما قول ميدم با تمام وجودم جبران ميكنم...به جون اميدم قسم ميخورم...

سپس به بيمارستاني كه مامان در اون بستري بود رفتيم.

سهيلا و اميد در ماشين نشستن و چون ساعت ملاقات نبود فقط خودم به ديدن مامان رفتم.

از سوپروايزر بخش حال مامان رو پرسيدم و گفت:خداروشكر وضعيت مادرتون رو به بهبودي است و فردا اون رو به پست منتقل ميكنن و احتمالا"تا دو روز ديگه هم مرخص ميشه...

تشكر كردم و به اتاق مامان رفتم.

چهره اش كاملا" مشخص بود كه حالش بهتره و از ديدنم خيلي خوشحال شد...بهش گفتم كه تا دو روز ديگه حتما مرخص ميشه...صورتش رو ب*و*سيدم و بعد از دقايقي وقتي خواستم خداحافظي كنم حال سهيلا رو پرسيد!

با پرسيدن حال سهيلا تمام وقايع شب گذشته بار ديگه مثل آواري روي ذهنم خراب شد...چهره ام يكباره درهم رفت...

مامان براي لحظاتي به صورتم خيره شد و بعد با ترديد و نگراني گفت:سياوش...براي سهيلا اتفاقي افتاده؟!!!





32

در همين لحظه دكتر معالج مامان به همراه دو پرستار وارد اتاق شدن و با ديدن دكتر شروع كردم به سلام و احوال پرسي و به نوعي اين عمل من فراري بود از دادن پاسخ به مامان...سپس ب*و*سيدمش و فقط گفتم كه نگران هيچ چيز نباشه و خداحافظي كردم و از اتاق خارج شدم اما سنگيني نگاه مامان رو به روي خودم احساس كرده بودم!

وقتي به همراه سهيلا و اميد به خونه برگشتم از سهيلا خواستم كه استراحت كنه و نگران ناهار و بقيه ي امور منزل نباشه.

اميد به همراه چند اسباب بازي به اتاق مامان رفت چرا كه سهيلا روي تخت مامان خوابيده بود.


romangram.com | @romangram_com