#پرستار_مادرم_پارت_135
سهيلا اشك مي ريخت و من اون رو در آ*غ*و*ش گرفته بودم و التماسش ميكردم...ميدونستم حق داره...ميتونستم حدس بزنم اونهمه عشق و علاقه اش رو با كاري كه كرده بودم چطور به افتضاح كشيدم...اما دوستش داشتم...حس ميكردم اگر در اون شرايط اجازه بدهم از خونه ام بره ديگه هيچي از من باقي نخواهد موند!
در همين لحظه اميد جلوي درب اتاق مامان اومد و وقتي وضعيت رو در اون شرايط ديد در حاليكه هنوز خواب آلود بود با نگراني به سهيلا كه در آ*غ*و*ش من گريه ميكرد نگاه كرد و گفت:سهيلا جون چرا لباسهات رو از كشوي مامان بزرگ بيرون آوردي؟!!...ميخواي بري؟!!!
سهيلا سرش رو از آ*غ*و*ش من بيرون آورد و برگشت به اميد كه حالا با نگراني بيشتري وارد اتاق شده و به لباسهاي بيرون كشيده شده از كشو و ساك كنار كمد بر روي زمين خيره بود نگاه كرد.
اميد با ديدن چهره ي خيس از اشك سهيلا بلافاصله بغض كرد و براي لحظاتي كوتاه به من و سهيلا نگاه كرد و سپس با بغض گفت:چرا گريه ميكني؟!!!...سهيلا جون چرا گريه ميكني؟!!!...عمو مسعود دوباره اومده اينجا؟!!!
و بعد با نگراني به اطراف اتاق نگاه كرد.
سهيلا به آرومي از من فاصله گرفت و روي تخت مامان نشست و اميد رو در ب*غ*ل گرفت و با صداي بلند تري شروع به گريه كرد...
خم شدم و ساك سهيلا رو برداشتم و لباسهايي كه در اون جاي داده بود رو بيرون آوردم و دوباره در كشو گذاشتم...چند تكه لباسي هم كه روي زمين بود رو برداشتم و در كشو قرار دادم و كشو رو بستم.
دقايقي بعد گريه ي سهيلا آرومتر شده بود و با صدايي آروم در جواب اميد كه دائم از او سوال ميكرد و ميخواست اونجا بمونه گفت:باشه عزيزم...باشه اميدجان...پيش تو مي مونم...
دلم ميخواست دستها و صورت سهيلا رو غرق ب*و*سه كنم...تمام وجود اين دختر محبت بود اما من در جواب محبتها با او چه كرده بودم...!!!
بعد از خوردن صبحانه كه در بي ميلي مطلق از طرف من و سهيلا و اشتهايي كامل از سوي اميد بود به شركت تلفن كردم وگفتم اون روز به شركت نخواهم رفت و تمام قرار ملاقاتها رو كنسل كردم.
اميد بعد از صبحانه طبق معمول از آشپزخانه خارج شد و خودش رو مشغول بازيهاي كودكانه ي هر روزش كرد.
ميدونستم حال سهيلا خوب نيست براي همين خواستم آماده بشه و اون رو به دكتر ببرم و بعد هم گفتم كه اگه مخالف نباشه تا قبل از ظهر به دفتر خونه ايي بريم تا مراتب قانوني و شرعي رو هم براي عقد اجرا كنيم.
با دكتر موافق بود چرا كه واقعا حالش مساعد نبود و اين رو از رنگ پريده ي چهره اش كاملا" حس ميكردم اما براي عقد مخالفت كرد و گفت بايد تا برگشتن مادرش صبر كنيم.
همچنان شرمنده ي نگاههاي معصومش بودم اما از صميم قلب خوشحال شدم وقتي براي عقد مخالفت صد در صد نداشت و فقط خواست تا برگشت مادرش صبر كنيم...اين يعني هنوز سهيلا من رو دوست داشت و مي تونست گ*ن*ا*ه و تقصير وحشتناكي كه مرتكب شده بودم رو تحمل كنه...خدايا من چقدر به اين دختر پاك مديون ميشدم؟
خدايا يعني واقعا" لحظه ايي دلت به حالم سوخته كه اين رحم رو به دل سهيلا انداختي؟...خدايا بازم شكرت...بازم شكرت!
ساعتي بعد به همراه سهيلا و اميد از منزل خارج شدم.ابتدا سهيلا رو پيش يك متخصص زنان بردم و بعد از ويزيت دكتر كه گمان كرده بود سهيلا همسر من هست بهم اطمينان داد كه مشكل خاص و جدي نداره ولي به استراحت نياز داره و مقداري هم دارو تجويز كرد كه بيشتر مسكن بود و اشاره كرد كه سهيلا كمي عصبي شده و اينهم با خوردن داروهاي موقت اعصاب و آرام بخش حل شدني است و جاي نگراني وجود نداره.
romangram.com | @romangram_com