#پرستار_مادرم_پارت_134

از صداي آب فهميدم سهيلا به حمام رفته...پشت درب حمام رفتم...نگرانش بودم...ضربات ملايمي به درب زدم و حالش رو پرسيدم...با صدايي غمزده گفت كه نگران نباشم و كمي بهتر شده...

به آشپزخانه رفتم و چايي دم كردم و ميز صبحانه رو چيدم...

از ديدن دوباره ي چهره ي سهيلا اضطراب داشتم...نميدونستم با چه برخوردي با من رو به رو خواهد شد...!

به قول مسعود من همه چيز رو به گند كشيده بودم...همه چيز!

سهيلا وقتي از حمام اومد بيرون چهره ي زيباش رنگ پريده بود و ميلي به صبحانه نداشت.

متوجه بودم كه بغض راه گلوش رو گرفته...

خدايا در اون لحظه چقدر احساس بدي نسبت به خودم داشتم...

ديگه از نگاه محبت آميز سهيلا خبري نبود...مثل اين بود كه در دريايي از غم رها شده...

ولي من واقعا سهيلا رو دوست داشتم...حالا نه تنها دوستش داشتم كه احساس ميكردم عاشقشم!

سهيلا به اتاق مامان رفت و اين در حالي بود كه لحظاتي قبل بهش گفته بودم صبحانه رو آماده كردم اما با صدايي آهسته گفته بود اشتهايي به صبحانه نداره...

به اتاق مامان رفتم و متوجه شدم سهيلا ساك كوچكي كه لباسهاش رو در اون گذاشته و به اينجا آورده بود رو برداشته و حالا لباسهاش رو از داخل يكي از كشوهاي اتاق مامان به آرامي جمع ميكنه و در ساك ميگذاره!!!

نه خدايا...اين ديگه نه...امكان نداره بگذارم سهيلا من رو ترك كنه...اونهم با اين وضع...

به طرفش رفتم و دست راستش رو گرفتم و گفتم:سهيلا!!!...داري چيكار ميكني؟!!!

بدون اينكه به من نگاه كنه گفت:نميتونم بمونم...نمي تونم...

و بعد شروع كرد به گريه كردن...

ساك رو از دست چپش گرفتم و روي زمين گذاشتم و گفتم:سهيلا خواهش ميكنم...من خودم به اندازه ي كافي داغونم...خودم به اندازه ي كافي خجالت زده از همه چيز هستم...به خداوندي خدا نميدونم حتي چي بايد بگم تا تو رو آروم كنم...اما اين كار رو نكن...اين خونه ي لعنتي رو ترك نكن...سهيلا...من با تمام وجودم دوستت دارم...همين امروز مي برم عقدت ميكنم...سهيلا تو كه ميگفتي دوستم داري...تو كه ميگفتي ميخواي به زندگيم آرامش بدهي...پس حالا اين كار چيه؟...سهيلا ميدونم كاري كه كردم از انسانيت و مردونگي فرسنگها فاصله داشته ولي سهيلا رفتن تو از اين جهنمي كه داري توي اون من رو رها ميكني هيچ چيز رو درست نميكنه...سهيلا اگه هنوزم دوستم داري بهم رحم كن...نگذار خرابتر از ايني كه هستم بشم...سهيلا خواهش ميكنم...ميدونم براي توجيه كار غلطي كه كردم هيچ بهونه ايي ندارم...هيچي...اما سهيلا اينجوري رهام نكن...


romangram.com | @romangram_com