#پرستار_مادرم_پارت_133
اون شب تا نزديك ساعت4صبح سهيلا اشك ريخت و گريه كرد.
به شدت نگران وضع جسماني او بودم اما به گفته ي خودش كم كم وضعش بهتر شد و بعد از ساعتها گريه در آ*غ*و*شم به خواب رفت.
اما من تا صبح لحظه ايي نتونستم چشم بر هم بگذارم...به شدت از خودم متنفر و از عملي كه انجام داده بودم احساس شرم ميكردم.
با تمام وجودم حس ميكردم گ*ن*ا*هي كه مرتكب شدم با هيچ چيز بخشيده نخواهد شد!
خدايا وقتي مادر سهيلا از سفر برگرده چه پاسخي براي اون زن داشتم؟...چه توجيهي براي عمل زشت خودم مي تونستم بيارم؟
وقتي آسمون كمي روشن شد به آهستگي از روي تخت بلند شدم.
سهيلا به دليل دو نوبت قرصهاي مسكني كه خورده بود به خواب عميقي رفته و با بلند شدن من از روي تخت بيدار نشد.
به حمام رفتم و خيلي سريع دوش گرفتم...وقتي از حمام بيرون اومدم سهيلا كه برام از هميشه زيباتر بود با چهره ايي معصوم و مژگاني كه هنوز از اشك خيس بودند و پلكهايي ورم كرده در خواب بود.
از اتاق خارج شدم و مثل انسانهاي مسخ شده به حياط رفتم.
براي دقايقي شروع كردم به قدم زدن...تصميم قطعي خودم رو گرفته بودم و با توجه به اينكه سهيلا در گذشته هيچ وقت نسبت به من بي ميلي نشون نداده بود مصمم بودم همان روز سهيلا رو به عقد دائم خودم دربيارم.
روي يكي از صندليهاي كنار استخر نشستم و براي لحظاتي چشمهام رو بستم...
چقدر از دست خودم عصباني بودم...
چقدر از اتفاقي كه افتاده بود پيش خدا و سهيلا و خودم شرمنده بودم...
خدايا چرا به جاي اينكه مشكلاتم حل بشه هر لحظه داره گره ي بزرگتري به زندگيم مي افته؟
دقايق به سرعت سپري شده بود و وقتي به ساعتم نگاه كردم متوجه شدم حدود يك ساعتي هست كه در حياط روي صندلي نشسته ام!
با بدني خسته و افكاري خسته تر از جسمم كه تحملش برايم واقعا سخت شده بود از روي صندلي بلند شدم و به هال برگشتم.
romangram.com | @romangram_com