#پرستار_مادرم_پارت_132
خدايا من كه هميشه به خوددار بودنم در اين قضايا افتخار ميكردم چي شد يكدفعه همه چيز خراب شد؟
خدايا...حالا من با اين گريه ها و اين صداي هق هق چيكار كنم؟
خدايا اين صداي گريه و هق هق كه به گوشم مي رسه متعلق به دختري هست كه با تمام وجود و خلوص نيت پا به زندگي پرآشوب من گذاشته بود...قصدش فقط رسوندن من و زندگي من به آرامش بود...
چرا اينقدر پست شدم؟
چرا اينقدر حقير و بي مقدار شدم؟
من الان سهيلا رو در آ*غ*و*ش دارم...اين سر سهيلاست كه در سينه ام فرو رفته و صداي هق هق گريه هاي اونه كه به گوشم ميرسه...خيسي اشكهاش رو به روي پوست بدنم احساس ميكردم...تمام بدنش از شدت گريه مي لرزيد و با هق هق هاي پياپي موسيقي دردناك عمل زشت من رو برايم سر داده بود!
تمام صورتش رو غرق ب*و*سه كردم و دائم با هر جمله ايي سعي داشتم معذرت خواهي كنم...اما چه فايده؟...اين سياوش ديگه سياوش سابق نبود...حالا يك مرد كثيف بودم كه بالهاي فرشته ايي مثل سهيلا رو شكسته بودم...
خدايا...چرا؟!!!
ميدونستم شرايط جسماني خوبي در اون لحظه نداره...همانطور كه سعي داشتم دائم عذرخواهي كنم كه صد البته كاري بيهوده و مسخره بود ازش خواستم همون موقع به دكتر مراجعه كنيم اما سهيلا در حاليكه واقعا" شرايط خوبي نداشت با سر پاسخ منفي داد و همچنان گريه ميكرد...
از روي تخت بلند شدم و ملحفه ايي روي سهيلا انداختم و بعد كه لباس مناسبي به تن كردم رفتم به اتاق مامان و قرص مسكن و آرام بخشي از بين داروهاش برداشتم و به اتاق خودم برگشتم.
كمك كردم سهيلا قرصها رو بخوره...
خداي من چقدر از وضعيت پيش اومده احساس شرم ميكردم...
مثل اين بود كه به پست ترين انسان روي زمين تبديل شده بودم...
حتي از در و ديوار اتاق خجالت ميكشيدم...اين براي شخصيت من يك فاجعه بود!
تنها چيزي كه در اون لحظه به فكرم رسيد اين بود كه به سهيلا قول بدهم فردا صبح اون رو به يك دفتر خونه خواهم برد و عقدش خواهم كرد...
اما سهيلا جوابي نميداد و فقط در آ*غ*و*شم اشك مي ريخت.
romangram.com | @romangram_com