#پرستار_مادرم_پارت_131
ايستادن بيشتر از اين صلاح نبود...از جلوي درب آشپزخانه رد شدم و به اتاقم رفتم.
جلوي پنجره ي مشرف به حياط ايستادم...نور مهتاب كه روي آب استخر انعكاس خيره كننده ايي داشت گاه با وزش بادي ملايم تصاوير مبهمي از اسمان اون شب رو به نمايش ميگذاشت...
دائم سعي داشتم به خودم نهيب بزنم و تلاش ميكردم از فكر كردن به سهيلا در اون شب ذهنم رو خالي كنم...
صداي خوردن ضربات ملايمي به درب اتاق و بعد باز شدن اون باعث شد نگاهم رو از حياط گرفته و به عقب برگردم.
سهيلا بود...روزنامه هايي كه هر شب قبل خواب مطالعه ميكردم و گوشي موبايلم كه در هال روي ميز گذاشته بودم رو به همراه ليواني آب به اتاق آورده بود...اونها رو روي ميز كوچك كنار تخت گذاشت.
به آرامي از پنجره فاصله گرفتم و گفتم:سهيلا هنوز به خاطر اتفاق ديشب ناراحتي؟
نگاه كوتاهي به من كرد و گفت:سعي كردم به اعصابم مسلط باشم...تو درست ميگي شايد چون هنوز صد در صد نسبت بهت شناخت ندارم باعث شده اينقدر بهم بريزم...اما نميخوام ديگه در موردش با هم صحبت كنيم...
خواست از اتاق خارج بشه كه بي اراده به سمت درب رفتم و اون رو بستم و پشت درب ايستادم...به نوعي راهش رو سد كردم...
ايستاد و متعجب نگاهم كرد.
به طرفش رفتم و يك دستش رو گرفتم...لحظاتي بعد با وجود ممانعتي كه در ابتدا سهيلا از خودش نشون داد اما بالاخره اون در آ*غ*و*ش گرفتم...
31
........................
........................
ساعتي بعد از اتفاقي كه افتاده بود براي لحظاتي نمي تونستم خودم رو تحمل كنم!!!
سرم به شدت درد ميكرد و شنيدن صداي گريه و هق هق هاي آروم سهيلا كه در شرايط خيلي خاص حالا در آ*غ*و*شم بود بيش از هر چيز ديگه آزارم ميداد...
خدايا...اين چه كاري بود كه من كردم؟...
romangram.com | @romangram_com