#پرستار_مادرم_پارت_130
در ابتدا به اميد گفتم براي ديدن كارتون مي تونه به اتاق خودش بره و با سيستم اتاق خودش اين كار رو بكنه اما وقتي اسم كانال مخصوص كارتون در ماهواره رو برد فهميدم كمي لجبازي و خواست كودكانه اش است كه دوباره بهم آميخته...هيچ وقت سعي نكرده بودم در مقابل اصرار ورزيهاي اميد ساز مخالف باشم و اين بار هم طبق روال هميشه كوتاه اومدم و اجازه دادم در كنار من و سهيلا توي هال بشينه و كارتون مورد علاقه اش رو دنبال كنه...
زيبايي سهيلا هر لحظه برام خيره كننده تر ميشد...هر بار كه نگاهش ميكردم بيشتر به حقيقت اين موضوع كه واقعا بهش علاقه مند شده ام پي ميبردم.
سهيلا سرگرم پوست گرفتن و آماده كردن ميوه براي اميد بود و اصلا" متوجه نبود كه در اون شب بيشتر از هر وقت ديگه ايي نظر من رو نسبت به خودش جلب كرده...
از نگاه كردن بهش سير نميشدم و اون سرگرم كار خودش بود.
در همين موقع متوجه شدم اميد به سمت من اومد و خواست كه روي پاي من بشينه!!!
من هم با علاقه بهش اجازه ي اين كار رو دادم و در آ*غ*و*ش گرفتمش...اميد دائم با من در مورد شخصيتهاي كارتون مورد علاقه اش صحبت ميكرد و اين در حالي بود كه من واقعا" اون شخصيتها رو نمي شناختم و اگر كمكهاي يواشكي سهيلا نبود اصلا" نمي دونستم چه جوابي بايد در پاسخ به اميد ميدادم!
اون شب اميد برعكس شبهاي ديگه اصلا" دلش نميخواست بخوابه!
وقتي ساعت نزديك يك نيمه شب شد كاملا" ميشد فهميد كه ديگه به زور داره خودش رو بيدار نگه ميداره واين موضوع باعث تعجب من شده بود ولي پخش كارتونهاي پياپي از اون كانال تنها دليلي بود كه به نظر من سبب بيدار موندن اميد تا اون ساعت شده بود...
بالاخره دقايقي از ساعت يك گذشته بود كه اميد روي يكي از راحتيها به خواب رفت.
سهيلا كمي منتظر شد تا خواب اميد عميق تر بشه و بعد خواست اون رو به اتاقش ببره...بلند شدم و خودم اميد رو ب*غ*ل كردم و به اتاقش بردم.
وقتي از اتاق اميد بيرون اومدم نگاهي به هال و بعد آشپزخانه انداختم...
سهيلا ظرفهاي ميوه رو به آشپزخانه برده بود و در حال شستشو و جمع آوري هاي آخر شب آشپزخانه بود...
دقايقي ايستادم و نگاهش كردم...اون متوجه ي حضور من در جلوي درب آشپزخانه نبود و به كارهاش مي رسيد...
احساس ميكردم امشب نيز به حضورش نياز دارم...اما اين نياز با نياز شب گذشته خيلي فرق ميكرد...!
دلم نميخواست عملي از من سر بزنه كه بعد منجر به شرمندگي و خيانت از سوي من محسوب بشه...اما اون شب شبي ديگه بود...
زيبايي تحسين برانگيز سهيلا...خواستهاي دروني و نهفته ي من كه ديگه در شرايط قبل نبودن...وجود خودم كه يك مرد تنها محسوب ميشدم...خانه ي ايي ساكت و خلوت...حضور سهيلا...و شايد هزاران وسوسه ي ديگه كه ناخودآگاه مثل تندبادي عظيم تمام وجودم رو گرفته بود باعث ميشد هر لحظه نيازم به حضور داشتن سهيلا در كنار خودم با شدت بيشتري ابراز وجود داشته باشه!
romangram.com | @romangram_com