#پرستار_مادرم_پارت_129

بليز سفيدي كه آستينهاي كوتاهي داشت به همراه يك شلوار كتان مشكي به تن كرده بود.

لباس بي نهايت برازنده اش بود...در قسمت يقه فقط سه دكمه داشت كه دو تاي بالايي را باز گذاشته بود...موهاي مشكي و زيباش كه به دورش ريخته بود از اون يك چهره ي رويايي تر از هميشه ساخته بود.

با لبخند نگاهي بهش كردم كه خودش متوجه نشد...اميد خط نگاه من رو دنبال كرد و بعد رو به سهيلا گفت:سهيلا جون خيلي خوشگل شدي...از هميشه خوشگل تر...

و بعد رو كرد به من و گفت:مگه نه بابا؟

نگاهي به اميد و سپس به سهيلا انداختم و با حركت سر حرف اميد رو تاييد كردم.

سهيلا به سمت اميد رفت و اون رو ب*و*سيد سپس به همراه همديگه به آشپزخانه رفتند.

من به اتاقم رفتم تا لباسم رو عوض كنم...وقتي وارد اتاق شدم از دقت اميد خنده ام گرفته بود...اميد با تمام كودكي كه داشت خيلي خوب نظر من رو در اون لحظات نسبت به سهيلا فهميده و به زبون آورده بود...اما متوجه بودم كه اميد وقتي اين حرف رو ميزد هيچ لبخند و يا شيطنت كودكانه ايي در نگاهش نبود!

دوباره از يادآوري اين موضوع خنده ام گرفت...احساس كردم اميد در دنياي كودكي خودش دوست نداره من به سهيلا توجهي داشته باشم چرا كه حس ميكرد سهيلا با تمام محبتهايش فقط به اون تعلق داره...

لباسم رو عوض كردم...آبي هم به دست و صورتم زدم...وقتي به آينه نگاه كردم به ياد واكنش اميد كه چند روز پيش ديده بودم افتادم...همون واكنشي كه از ديدن تمايل من نسبت به سهيلا از خودش بروز داده بود!!!

براي لحظاتي به آينه خيره شدم و به فكر فرو رفتم...

نكنه اميد هنوز در هراس و وحشت از رابطه ي ميان من و سهيلا باشه؟...اميد صحنه هايي رو كه اصلا مناسبش نبوده از روابط مهشيد با مردهاي ديگه ديده...ديدن اون صحنه ها روي ذهن اين بچه اثر ناخوشايندي گذاشته...نكنه اميد بعدها بخواد براي هر نوع رابطه ي ميان من و سهيلا...نه خدايا...دارم اشتباه ميكنم...يعني بايد حواسم رو جمع كنم...اگه اميد واقعا" با اين مسئله مشكل داشته باشه حتما" بايد فكري در اين مورد بكنم...بايد يه چاره ي درست و حسابي پيدا كنم...نه...نه...حتما" دارم اشتباه ميكنم...اين چه افكار مزخرفيه كه داره توي سرم دور ميخوره...بسه ديگه...سياوش بس كن...براي هر چيزي ميخواي آسمون ريسمون كني؟...اه...خدايا...

شير آب رو بستم و با عصبانيت حوله رو برداشتم و صورتم رو خشك كردم و از دستشويي خارج و به آشپزخانه رفتم.

سهيلا براي شام عدس پلو درست كرده بود كه يكي از غذاهاي مورد علاقه ي اميد بود چون روي عدس پلو شكر مي ريخت و از اين كار خيلي لذت ميبرد و در حاليكه هميشه روي عدس پلوي داخل بشقابش حسابي شكر مي پاشيد با اشتهايي كامل غذايش رو ميخورد.

اون شب سهيلا واقعا" زيباتر از هميشه شده بود...از نگاه كردن بهش لذت ميبردم...از اينكه اينقدر با اميد روابط خوبي برقرار كرده احساس آرامش ميكردم...اميد هم از اينكه سهيلا سر ميز شام خيلي خوب به حرفهاش گوش ميداد و در هر كاري اون رو همراهي ميكرد لذت خاصي در رفتارش مشهود بود كه همين براي من يك دنيا ارزش داشت.

بعد از شام به هال رفتم...ميخواستم كمي با ديدن اخبار و برنامه هاي تلويزيون خودم رو سرگرم كنم كه اميد هم بعد از اينكه سهيلا كارهاش رو در آشپزخانه به اتمام رسونده بود به همراه هم در حاليكه ظرف ميوه ايي در دست سهيلا و چند بشقاب پيش دستي هم در دست اميد بود با هم به هال اومدن.

اميد بازهم با لجبازي نگذاشت من به اخبار و برنامه هاي تلويزون نگاه كنم و خواست كه كارتون ببينه!


romangram.com | @romangram_com