#پرستار_مادرم_پارت_128
گفتم:اميد دست به اون گربه نزني بابا...ممكنه مريض باشه دستتم آلوده بشه...
اميد كه روي دو زانوش خم شده بود بلند شد و براي لحظاتي به من نگاه كرد و دوباره سوار دوچرخه اش شد و شروع كرد به بازي...
به سمت ماشين رفتم و در ضمني كه سامسونتم رو داخل ماشين ميگذاشتم گفتم:رفتي داخل خونه يادت باشه دستهات رو بشوري...
اميد پاسخي به من نداد و فقط در حال بازي با دوچرخه اش بود.
گفتم:من دارم ميرم بابا...كاري نداري؟چيزي نميخواي موقع برگشتن برات بخرم؟
اميد كه با سرعت عجيبي در حال بازي و ركاب زدن به دوچرخه اش بود گفت:نه...هيچي نميخوام برو...خداحافظ.
سوار ماشين شدم و از حياط خارج و به سمت شركت حركت كردم اما قبل از رسيدن به شركت سري به بيمارستان زدم و از مامان احوالپرسي كردم.
تا بعد از ظهر كه به خونه برگردم دوبار با منزل تماس گرفتم...برعكس هميشه كه اميد پاسخ تلفنم رو ميداد هر دفعه تلفن كردم سهيلا گوشي رو برداشت و وقتي سراغ اميد رو ميگرفتم ميگفت كه اميد يا توي حياط داره بازي ميكنه يا كارتون ميبينه و اصلا در اون روز اميد نيومد تا با من تلفني صحبت كنه...!!! احساس كردم حسابي سرگرم شده و از شدت دلتنگيهاش براي من كاسته شده...
بعد از ظهر وقتي از شركت به خونه برگشتم اميد اصرار داشت كه ببرمش بيمارستان تا مامان رو ببينه!
چون ساعت ملاقات در اون موقع از بعد از ظهر تموم شده بود هر چي سعي كردم اميد رو متوجه ي موضوع بكنم قانع نميشد و به شدت اصرار ميكرد طوريكه احساس كردم لجاجت كودكانه اش باعث اصرارش شده...!
خودم دراون روز ساعت ملاقات يكبار ديگه به ديدن مامان رفته بودم و مطمئن بودم حالش رو به بهبودي هست اما اميد حالا ميخواست مامان رو ببينه...بالاخره با اشاره ي سهيلا فهميدم كه بايد تسليم خواسته ي اميد بشم.
سهيلا هم خواست همراه ما بياد ولي بهش يادآوري كردم كه الان ساعت ملاقات نيست در ثاني ملاقات بيماران بخش سي.سي.يو شرايط خاصي داره كه مسلما"خودش بهتر از من خبر داشت و به اين وضع آگاه بود براي همين قرار شد سهيلا در منزل بمونه و من اميد رو ببرم...
اميد به دليل اينكه تسليم خواسته اش شده بودم و از طرفي شوق ديدن مامان رو داشت ديگه به سهيلا اصراري براي اومدن نكرد!
با اميد به بيمارستان رفتم و با دادن مبلغي پول به چند نفري كه لازم بود از نگهباني گرفته تا نظافتچي و ...بالاخره تونستم اميد رو براي دقايقي به همراه خودم به بخش سي.سي. ي. ببرم تا مامان رو از نزديك ببينه.
مامان هم از ديدن اميد بي نهايت خوشحال شده بود...حدود20دقيقه ايي توي اتاق مامان بوديم و سپس با اومدن پزشك مخصوص جهت معاينه ي آخر شب مجبور به ترك و خداحافظي با مامان شديم.
وقتي به خونه برگشتيم متوجه شدم در نبود ما سهيلا به حمام رفته بوده...
romangram.com | @romangram_com