#پرستار_مادرم_پارت_127
به آهستگي لبهام رو به گوشش نزديك كردم و گفتم:خودت خوب ميدوني كه ديشب هيچ اتفاق خاص و بدي بين ما نيفتاده...پس اينقدر خودت رو در عذاب نگذار...فقط من يه تشكر به تو بدهكارم...به خاطر اينكه ديشب با حضورت در كنارم نگذاشتي تنهايي بيشتر از اين آزارم بده بي نهايت ممنونتم...
بعد شونه هاش رو گرفتم و به آهستگي سمت خودم برگردوندمش...ديدم تمام صورتش از اشك خيس شده...
30
با تعجب به صورت و چشمهاي اشك آلودش نگاه كردم و گفتم:سهيلا؟!!!
بغضش بيشتر شكسته شد و گفت:دست خودم نيست...باور كن دست خودم نيست ولي از صبح كه بيدار شدم پاك اعصابم بهم ريخته...
. آخه چرا؟!!!...براي چي؟!!!
. دائم به اين فكر ميكنم كه اگه ديشب در اون شرايط واقعا" اتفاقي افتاده بود و بعد از مدتي مي فهميدم كه بايد تركت كنم و هيچ تعلقي بهم نداري اون وقت بايد چيكار ميكردم؟...دست خودم نيست سياوش...
سهيلا حق داشت دچار چنين اضطرابي بشه...هر چي باشه اون يه دختر پاك و معصوم بود كه در اوج محبت شب گذشته رو در كنار من گذرونده بود...اما من عميقا" خوشحال بودم كه به پاكي و محبت اون خيانتي نكرده بودم و شب گذشته از شدت نياز به فرار از تنهاييم بود كه اون رو فقط و فقط در آ*غ*و*شم گرفته و در همون شرايط هم به خواب رفته بودم...
صورتش رو ميون دستهام گرفتم و گفتم:متاسفم سهيلا...متاسفم كه اين موضوع اينقدر آزارت داده...ولي تاسف بيشترم به خاطر اينه كه هنوز من رو نشناختي و چنين فكري در موردم كردي...من واقعا دوستت دارم ولي قضيه ي شب گذشته يك مسئله ي ديگه بود...يك نياز روحي بود كه به تو پيدا كرده بودم و تو با حضورت بهم آرامش دادي...
دوباره در آ*غ*و*شم گرفتمش...سپس در حاليكه گريه ميكرد بي اراده او را ب*و*سيدم...
براي لحظاتي احساس كردم اميد پشت پنجره ي آشپزخانه است نگاهي به پنجره انداختم كه باعث شد سهيلا هم به پنجره نگاه كنه و بعد با اضطراب گفت:اميد پشت پنجره بود؟
نگاه دقيق تري به پنجره و حياط انداختم اما اميد رو نديدم و بعد گفتم:نه...براي يه لحظه حس كردم پشت پنجره بود اما مثل اينكه اشتباه كردم...
سپس به سمت سامسونتم رفتم و اون رو برداشتم و براي دومين بار با سهيلا خداحافظي كردم و به حياط رفتم.
با نگاه حياط رو در پي اميد جستجو كردم...ديدم دوچرخه اش رو كنار باغچه گذاشته و خودش رو با بچه گربه ايي كه مدتي بود به حياط رفت و آمد داشت سرگرم كرده.
romangram.com | @romangram_com