#پرستار_مادرم_پارت_126

در ضمني كه گره كراواتم رو جلوي آينه مرتب ميكردم ديدم كه سهيلا خم شد و اميد رو از روي زمين بلند و ب*غ*ل كرد و ب*و*سيد و گفت:آره...خيلي ترسيدم...گفتم اميد خوشگل من كجا رفته منو تنها گذاشته...مگه يادت رفته من چقدر از بازي قايم موشك مي ترسم؟

اميد خنديد و دست انداخت دور گردن سهيلا و ب*و*سه ي محكمي از صورت سهيلا گرفت و گفت:ولي من اين بازي رو خيلي دوست دارم...سهيلا جون قول بده امروز بعد از اينكه كارات تموم شد با هم بازي كنيم اما چون تو ميترسي من قايم نميشم...تو قايم شو من پيدات كنم...باشه؟

سهيلا در حاليكه لبخند زيبايي به لبهاش نشسته بود قول اين بازي رو به اميد داد و بعد رو كرد به من و در ضمني كه متوجه بودم هنوز از اينكه شب گذشته با وجودي كه هيچ اتفاقي بين ما نيفتاده ولي شرم از اين موضوع كه تا صبح در كنار من خوابيده در عمق نگاهش حس خاصي موج ميزد خيلي سريع و كوتاه گفت صبحانه رو آماده كرده و بعد به همراه اميد از اتاق خارج شدند.

نگاهي به خودم در آينه انداختم و با يادآوري شرم نگاه سهيلا ناخودآگاه لبخندي روي لبم نشست...چقدر از اينكه در هر شرايطي سعي نكرده بودم مسائل رو با هم قاطي كنم از درون احساس رضايت ميكردم.

از اتاق كه خارج شدم به اين فكر كردم بعد از صبحانه قبل از رفتن به شركت حتما" يكسر به بيمارستان برم و مامان رو هم ببينم.

وقتي وارد آشپزخانه شدم سهيلا و اميد حسابي با هم سرگرم گفتگو و خوردن صبحانه بودند.

چند باري احساس كردم سهيلا مثل روزهاي قبل نيست و سعي داره به نوعي از نگاه كردن به من فرار كنه و به همين خاطر خيلي بيشتر از روزهاي قبل خودش رو با اميد سرگرم كرده بود.

اميد بعد از خوردن صبحانه با شعفي كودكانه از روي صندلي بلند شد و به حياط رفت.

از پنجره ديدم كه مشغول بازي با دوچرخه اش شد.

سهيلا هم خودش رو مشغول شستن چند تكه ظرف كرد...

صبحانه رو كه خوردم از روي صندلي بلند شدم و كتم رو از پشت صندلي كناريم برداشتم و به تن كردم...وقتي سامسونتم رو برداشتم به سهيلا گفتم:خداحافظ.

بر عكس هميشه كه سهيلا موقع خداحافظي تا جلوي درب هال بدرقه ام ميكرد متوجه شدم همچنان خودش رو مشغول شستن ظرفها كرده...بدون اينكه به من نگاه كنه پاسخ كوتاهي به خداحافظي من داد...

ميدونستم به علت شرايط ايجاد شده در شب گذشته كمي دچار سردرگمي شده...دلم نميخواست به خاطر يك اتفاق ساده كه در اوج پاكي رخ داده بود اينجوري معذب شده باشه!

سامسونتم رو دوباره روي زمين گذاشتم و به طرفش رفتم.

پشت سرش در فاصله ايي خيلي كم ايستادم...عطر موهاي مشكي و زيبا و بلندش كه مثل آبشار تا كمرش ريخته بود احساس لذت خاصي بهم ميداد...

دست از شستن برداشت...فهميده بود پشت سرش هستم...اما به سمت من برنگشت.


romangram.com | @romangram_com