#پرستار_مادرم_پارت_125

به نوازشش نياز داشتم...سهيلا رو سخت در آ*غ*و*ش گرفته بودم و سهيلا هم در اوج پاكي و محبت سعي داشت با حرفهاش و نوازشهاي بي نظيرش هر چه بهتر اين امكان رو براي تخليه ي روحي من فراهم كنه...

صبح كه بيدار شدم سهيلا هنوز خواب بود...

شب گذشته در اوج پاكي و بدون اينكه هيچ اتفاق بد و خاصي بين من و سهيلا افتاده باشه تا صبح اون رو در آ*غ*و*ش خودم گرفته بودم و هر دو به همون حالت به خواب رفته بوديم...

سرم سنگين بود...نگاهي به ساعت مچيم انداختم...با حركت من سهيلا هم بيدار و بلافاصله از روي تخت بلند شد!

نگاه شرمگين و متعجبش رو ديدم...مثل اين بود كه خودشم باور نداشت شب گذشته رو در آ*غ*و*ش من بدون هيچ اتفاقي به صبح رسونده باشه...

كمي با نگراني به سر و وضع خودش و اطراف اتاق نگاه كرد...وقتي ديد هيچ چيز غير عادي اتفاق نيفتاده در حاليكه احساس شرم به چشمهاي زيباش جذابيت فوق العاده ايي بخشيده بود گفت:ميرم صبحانه رو آماده كنم...

و بعد با عجله از اتاق بيرون رفت.

از روي تخت بلند شدم و در حاليكه هنوز لباسهاي شب گذشته به تنم بود و احساس خستگي از تنم بيرون نرفته بود به سمت حمام رفتم تا دوش بگيرم و صورتم رو اصلاح كنم...وقتي زير دوش ايستادم حس ميكردم سر دردم كم كم داره به آرامش ميرسه...

زمانيكه از حمام اومدم بيرون و لباسهام رو پوشيدم در حال گره زدن كراواتم جلوي آينه بودم كه درب اتاقم باز شد و اميد با چهره ايي نگران داخل شد...به محض ديدن من گفت:بابا...مامان بزرگ كجاس؟

به طرفش برگشتم و در آ*غ*و*ش گرفتم و ب*و*سيدمش و براش توضيح دادم:ديشب كمي ضربان قلب مامان بزرگ دچار مشكل شده بود براي همين سريع بردمش تا دكترها حالش رو زودتر خوب كنن...چند روز ديگه برميگرده خونه...

اميد با چشمهايي غمزده به من نگاه كرد و گفت: همه اش تقصير توئه...تو اگه با مامان مهشيد دعوا نميكردي و توي حياط سر و صدا نميكردي و مامان مهشيد اونقدر داد و فرياد نميكرد الان مامان بزرگ حالش خوب بود...

لحظاتي كوتاه به اميد نگاه كردم و بعد سرم رو به علامت تاييد گفته هاي اميد تكان دادم و گفتم:تو درست ميگي پسرم...اگه من عصباني نميشدم شايد مامان بزرگ اينجوري نميشد...درست ميگي من اشتباه كردم...حالا هم عذر ميخوام...قول ميدهم ديگه اين وضعيت تكرار نشه...مطمئن باش مامان بزرگ هم حالش خوب ميشه و به زودي ميارمش دوباره خونه...حالا ديگه نگران نباش...باشه بابا؟

اميد سرش رو روي شونه ي من گذاشت و با بغض گفت: بابا...به مامان مهشيد بگو من اصلا" ديگه دوستش ندارم...بهش بگو ديگه اينجا نياد...من اصلا" نميخوام ببينمش...

روي سر و موهاش رو نوازش كردم و گفتم:باشه عزيزم...باشه...

درب اتاق باز شد و سهيلا به داخل اومد...با لبخند به اميد نگاه كرد و گفت: اي شيطون...كلي من رو ترسوندي...رفتم توي اتاقت ديدم نيستي...فكر نكردي من چقدر ميترسم اگه تو يكدفعه غيب بشي...

اميد سرش رو از روي شونه ي من برداشت و با ديدن سهيلا مثل اينكه روحيه ي تازه ايي گرفته باشه با عشقي كودكانه به سمت سهيلا رفت و گفت:بيدار شدم اول رفتم اتاق مامان بزرگ ديدم نيست اومدم از بابا بپرسم كجاس...ترسوندمت سهيلا جون؟


romangram.com | @romangram_com