#پرستار_مادرم_پارت_124

بالشتش...پتوش...ويلچر كنار اتاقش...

احساس پسر بچه ي كوچكي بهم دست داده بود كه مادرش رو به بيمارستان بردن...به حضور مامان با وجود بيماريها و مشكلات جسميش محتاج بودم...به محبتش...به نگاه گرمش...به دعاهاي گاه و بيگاه هر لحظه اش...

احساس ميكردم اگه بلايي سر مامان بياد ديگه به معناي واقعي تنها ميشم...

خدايا چرا مثل بچه ها شده بودم...چرا حس ميكردم مشكلات هيچ وقت نميخواد دست از سرم برداره...

از روي تخت بلند شدم و به اتاقم رفتم...به لبه ي ميز آرايشي كه گوشه ديوار بود تكيه دادم.

درب اتاق رو نبسته بودم و همين باعث شد سهيلا با احتياط كمي درب رو بيشتر باز كنه و وقتي ديد به اون حالت ايستاده ام اومد داخل...كمي نگاهم كرد و گفت:سياوش...اينقدر فكر و خيال نكن...نگران نباش...انشالله كه حال خانم صيفي هر چه زودتر خوب ميشه و برميگرده...

پاسخي ندادم و فقط به نقطه ايي خيره بودم.

توي مغزم دائم اين سوالها تكرار ميشد...اگه برنگرده خونه چي؟...اگه اتفاقي براش بيفته چي؟

سهيلا به طرفم اومد و با صدايي كه سعي داشت آرامش ذاتي خودش رو به من منتقل كنه گفت:سياوش خدا رو شكر كه به موقع رسونديش بيمارستان...مطمئن باش خطري تهديدش نميكنه...تو رو خدا اينجوري م*س*تاصل و نگران نباش...

بي اختيار چشمهام پر اشك شده بود.

رفتم به سمت تخت و نشستم...سرم رو بين دو دست كه به روي زانوهام بود گرفتم و در حاليكه به پاهام كه روي زمين بود نگاه ميكردم قطرات اشك از چمشهام سرازير شد...ميديدم كه چطور اشكهام پشت سر هم از نوك بينيم به روي كف اتاق مي افتاد!

صدايي از گلوم خارج نميشد...فقط اشك مي ريختم...به حال خودم..به حال زندگي مزخرفم...به حال اميد...به حال مادرم كه در اثر فشارهاي زندگي من حالا علاوه بر مشكل جسمي كه داشت قلبش هم تهديدش كرده بود...

سهيلا كنارم روي تخت نشست.

حركت محبت آميز دستش رو كه سعي داشت شونه ي من رو نوازش كنه احساس ميكردم و بعد شنيدم كه گفت:سياوش چرا درست گريه نميكني؟...چرا سعي نميكني با يه گريه ي كامل خودت رو تخليه كني...گريه كن...با صداي بلند گريه كن...اينجوري توي خودت نريز...بگذار راحت بشي...اينجوري كه داري به خودت فشار مياري خيلي بدتره...ميخواي اصلا" من از اتاقت برم بيرون درب اتاقتم ميبندم فكر ميكنم تنها باشي راحتتري...

از روي تخت بلند شد كه دستش رو گرفتم...

احساس ميكردم به آ*غ*و*ش كسي نياز دارم تا در پناه اون گريه كنم...نياز داشتم به كسي...به يك نفر...به يك شخص حالا هر كي باشه...فقط اون شخص در اون لحظه من رو تنها نگذاره...نميدونم چه حسي بود اما هر چي كه بود سهيلا كاملا" اون رو درك كرد...كنارم نشست و اجازه داد در آ*غ*و*شش گريه ي مردانه ايي رو سر بدهم...


romangram.com | @romangram_com