#پانتومیم_پارت_93

-حدیثی از حضرتِ ...
امید زد تو سر سینا و سینا نتونست بقیه جمله اش رو بگه و خندیدیم و گفتم:
-من سوالای بدی میپرسما گفته باشم.
پریناز فوری بلند شد با نیشخند گفت:
-من اهل این مسخره بازیا نیستم میرم قدم بزنم.
استادم بلند شد و با لبخند گفتم:
-منم پریناز رو همراهی می کنم، اینا از سن من گذشته
همه خندیدن و سینا یکم اصرار کرد اما در آخر دوتاشون رفتن.
آرام خجالت زده گفت:
-آیلین هست دیگه
من بازی نمی کنم.
زدم به پاش و گفتم:
-عه
بچه ها ام همه بلند گفتن:
-عه!!!
آرام هول شده گفت:
-باشه
تمام مدت سعی میکردم با امیر که تقریبا روبه روم نشسته بود چشم تو چشم نشم.
دور هم مثل حلقه نشستیم سینا بطری خالی نوشابه رو تو دستش چرخوند و گفت:
-امشب آبرو همتون میره.
خندیدیم و بطری رو چرخوند.
بطری چرخید و چرخید تا درست بینِ سینا و من افتاد.
خندیدم و گفتم:
-اوه
سینا با نیش شل گفت:
-جرعت یا حقیقت؟
ابرو بالا انداختم و متفکر گفتم:
-حقیقت
بچه ها خندیدن و همه خم شدن سمت سینا و هرکدوم یه چیز دم گوشش می گفتن تا بپرسه.
خیره بهشون با گوشواره های گیلاسی شکلم بازی می کردم.

romangram.com | @romangram_com