#پانتومیم_پارت_92
آرام مبهوت نگاهم کرد تماس رو جواب دادم و با لبخند گفتم:
-مهراد!
هم زمان با این حرفم بلند شدم و رفتم سمت حیاط و آرام با خنده گفت:
-درد
صدای مهراد باعث شد لبخندم عمق بگیره.
-از صبح ده بار زنگ زدم آیلین چرا جواب نمیدی؟ آخر مجبور شدم شماره خواهرت رو گیر بیارم.
خیره به درختا گفتم:
-عزیزم گوشیم از دستم افتاد تو استخر سوخت
گوشی ندارم فعلا مجبورم با گوشی آرام تماس بگیرم.
کلافه نفس عمیقی کشید و صداش اروم تر شده بود.
-تا کی؟
غم زده گفتم:
-هنوز قصتش رو کامل نداده بودم...عمرا بتونم فعلا گوشی بگیرم مگر این که کلیه ام رو بفروشم.
خندید و منم خندیدم.
-درستش می کنم الان باید حاضر بشم عزیزم یه مسافرت کوتاه دارم وقتی برگشتی منم برگشتم.
هم رو میبینیم و من یه دل سیر نگات می کنم.
خندیدم و گفتم:
-باشه خوش بگذره
بعد خداحافظی تماس رو قطع کردم و برگشتم داخل...مهراد رو میشد دوست نداشت!؟
وارد ویلا شدم و بچه ها بطری آورده بودن تا جرعت حقیقت بازی کنن.
بیخیال به سمت پله ها رفتم و آرامم به سمتم اومد و با هم از پله ها بالا رفتیم که یهو نیایش و پریا به سمتمون دوییدن و هم زمان بازوی من و آرام رو کشیدن با چشمای گرد شده جیغ زدم:
-چتونه؟!
بچه ها خندیدن و آرام سرخ شده تقلا می کرد
دوتامون رو هول دادن سمت بقیه که افتادم کنار سینا و همه خندیدن.
آرامم خشک شده کنار من نشست و پریا گفت:
-باید بازی کنین
نیایش با هیجان گفت:
-از قدیم گفتن میخوای دوستت رو بشناسی جرعت حقیقت بازی بکن باهاش
سینا متفکر گفت:
romangram.com | @romangram_com