#پانتومیم_پارت_91
بیخیال باش.
بدون این که جوابش رو بدم با هم از پله ها رفتیم پایین.
بچه ها که داشتن دور هم پاسور بازی میکردن برگشتن و خیره نگاهم کردن بیخیال بلند سلام دادم و همه جز پریناز با شور و لبخند جواب دادن.
امیر پشت به من داشت باهاشون بازی میکرد
حکم بازی می کردن
نشستم رو کاناپه و دَست ورقای امیر رو میدیدم.
چه برگای داغونی!عمرا ببره
سینا خیره به امیر زل زد و گفت:
-این دست عمرا ببری
چهره امیر رو ندیدم ولی لباساش رو عوض کرده و موهاش نم داشت .
اخم کرده به بازی بچه ها زل زدم و بینش گاهی به تی وی نگاه می کردم.
مسابقه امرکن آیدل بود...
چون مال سال های قبل بود زیاد برام جذاب نبود
پریناز با حرص گفت:
-امیر بازم برد
با بهت به جمع زل زدم
برد! دستش که خیلی داغون بود.
امیر با نیشخند گفت:
-اینم هفت دور،بازم کسی میخواد بازی کنه؟
سینا با خنده گفت:
-نه داداش جلو دخترا آبرومون رو بردی.
همه خندیدن و امید گفت:
-خیر سرش شعبده بازه دیگه،شما که نمیفهمید یه فَن میزنه کل برگه هارو عوض می کنه.
آرام کنارم نشسته و گوشی دستش بود.
صدای زنگ گوشی آرام بلند شد و همه برگشتن سمتمون.
آرام خیره به صفحه گوشیش گفت:
-این شماره کیه؟
خم شدم سمت گوشیش و این بین چرخش ناگهانی سر امیر سمت گوشی آرام و اخماش برام جالب بود!
به شماره زل زدم و لبخندی زدم و گوشیش و از دستش قاپ زدم و گفتم:
-خُلِ دیوونه
romangram.com | @romangram_com