#پانتومیم_پارت_83


با اخم به بیرون زل زدم و یه جوری من چسبیده بودم سمت در که انگار امیر طاعون داره
برعکس من امیر بیخیال لم داده و به بیرون زل زده بود.
بیشتر راه رو که خواب بودم فقط نیم ساعتش مونده بود که وقتی ماشین سینا جلوی یک در بزرگ قرمز متوقف شد لبخند زدم‌.
جاده سنگ فرشی شکل بود و اطراف هر پنجاه شصت متر یک ویلا مثل همین ویلا بود
سینا زنگ زد به بچه ها تا در رو باز کنن چون یه عده زود تر رسیده بودن.
درای ویلا باز شدن و وارد شدیم...
ماشین بچه ها پشت هم پارک شده بود و بیشتر فضا رو گرفته بود.
همگی پیاده شدیم و پریا خواهرِ پریناز اومد بیرون و با هیجان داد زد:
-این جا خیلی باحاله
سینا خندید و پریا دوست دختر سینا بود.
کولم رو، رو دستم انداختم و پرینازم اومد بیرون و نیشخندی زد و بهمون نگاه کرد و رفت داخل.
امید که صاحب ویلا بود اومد بیرون یه چند باری باهاش حرف زده بودم
کلاس مشترک داشتیم.
تو همایشم یه بار کنارم نشسته بود.
-سلام بانو
لبخند زدم و گفتم:
-سلام
برگشت و به همه سلام داد و عینک بزرگ و خلبانیش رو از رو چشمش برداشت و گفت:
-بیاید داخل دیگه
خندید و خودشم باهامون اومد داخل.
یه سالن بزرگ و ساده جلومون بود که از وسایلاش معلوم بود مجردیه!
نیایش و ساناز تو آشپزخونه داشتن چایی دم می کردن و با دیدن یکی از استادا تو جمع فوری شالم رو از دور گردنم رو سرم انداختم.
امیر خیره بهم نیشخند زد، با حرص نگاهش کردم.
استاد برگشت و جوون بود و جدی چهل سالش نمیشد و قد بلند کمی تپل بود از فامیلای امید بود و برای همین اومده بود
پریا کنارم ایستاد و گفت:
-راحت باش، نیکو اون طوری که تو دانشگاهه نیست این جا با همه صمیمیه کار به کسی نداره.
گیج به چشمای قهوه ایش زل زدم و مژه های قشنگی داشت.
-نیکو کیه؟
به استاد اشاره کرد:

romangram.com | @romangram_com