#پانتومیم_پارت_82

وای فهمید!
به حالت چندشی دستم رو ول کرد و رو به سینا گفت:
-نگه دار
آرام و سینا به نیم رُخ برگشتن و سینا گفت:
-چه عجب بیدار شدین
اخم کرده نگاهشون کردم و روبه آرام گفتم:
-چرا رفتی جلو تو؟
سینا به جای آرامِ سرخ شده گفت:
-امیر میخواست بخوابه منم موقع رانندگی خوابم میگیره گفتم ارام بیاد جلو هم حرف بزنه هم چایی چیزی بده
ماشین و نگه داشت گوشه جاده و همه جا پر درخت و سرسبزی بود.
امیر فوری پیاده شد و گفت:
-صندوق و بزن.
سینا متعجب پیاده شد و منم خم شدم آینه بغل بیرون رو دید زدم.
امیر در صندوق و باز کرد و خم شد و نمی دیدم داره چی کار می کنه.
یهو رفت اون سمت و بولیز سرمه ایش رو دراورد از تنش هینی کشیدم و به بدنش زل زدم.
نیم رخش بود و ماشینایی ک رد میشدن بوق میزدن
بولیز سرمه ایه رو به حالت خاصی انداخت زمین و با پاش انداختش اون طرف و تی شرت آبی ای که دستش بود رو تنش کرد!
با دهن باز گفتم:
-عقده ایِ لوس،دو تا تف که این حرفا رو نداشت
آرام با تعجب گفت:
-چی؟
خیره به امیر که داشت با سینا می اومد سمتمون و لباس سرمه ایش رو انداخته بود دور گفتم:
-هیچی اه
ارام متعجب شونه اش رو بالا انداخت و حرصی روم رو کردم اون سمت و امیر اومد نشست.
سینا ام پشت فرمون نشست و گفت:
-چرا لباست رو عوض کردی؟
امیر بیخیال به بیرون زل زد و گفت:
-چون که
سینا خندید و ماشین رو روشن کرد و گوشیش زنگ خورد و برداشتش و در حال را افتادن گفت:
-جان...نه ما پشت سرتونیم داریم میایم.

romangram.com | @romangram_com