#پانتومیم_پارت_80

-برو بابا
دوست امیر موتورش رو برد و من سرم رو برگردوندم.
منتظر بودیم استادِ آرام و چند نفر باقی مونده ام برسن و بعد راه بیوفتیم قرار شد من و آرام تو ماشین سینا بشینیم.
کوله ام رو دادم به سینا تا بزاره تو صندوق عقب.
خیلی خوابم می اومد
نفس عمیقی کشیدم و بی حوصله به آرام نگاه کردم داشت با امیر حرف میزد،چی می گن به هم!؟
گوشیم زنگ خورد و از تو جیب شلوار جینم بیرون کشیدمش
مهراد بود!
-جانم؟
صداش کمی خش دار و خواب آلود بود:
-سلام عزیزم هنوز نرفتی؟
کلافه گفتم:
-اوف نه مهراد منتظریم بقیه جمع شن
چند بار نفس عمیق کشید و گفت:
-مواظب خودت باشیا
نرم خندیدم و گفتم:
-دلم برات تنگ میشه
آروم گفت:
-منم
با لبخندی که رو لبم جا خوش کرده بود گفتم:
-خب دیگه برو بخواب تا اَجیر نشدی،من رسیدم بهت زنگ میزنم.
-باشه برو عزیزم بای
-بای
تماس رو قطع کردم و لبخند پهنی لبام رو در بر گرفته بود
مهراد کم کم داشت تو دلم جا باز
می کرد.
از مراقبتاش و از اخلاقش عجیب خوشم می اومد.
رو به آرام بلند گفتم:
-من رفتم تو ماشین بخوابم،حوصلم سر رفت.
آرام چشم از امیر گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com