#پانتومیم_پارت_79
با سرعت ازمون دور شد و امیر جلوم ایستاد و نیشخندی زد و سمت راست صورتش یه چالِ کوچیک داشت
معلولِ بدبخت
ابرو بالا انداخت:
-صد و پنجاه سانتی چه طوری با این یه بندِ انگشت پاهایی که داری این قدر دُمم زیر پات میزاری؟
منم بهش نزدیک شدم و به چشماش زل زدم و شمرده شمرده گفتم;
-دُم که نیست شِلَنگِ باغ بونیه
هرجا پام رو میزارم یه تیکش رو له می کنم.
نیشخند باصدایی کرد و تک خنده ای کرد و گفت:
-ازت خوشم میاد
چشمام گرد شد و سرش رو اورد کنارِ گوشم و آروم گفت:
-دوست دارم ببرمت وسط صحنه تو جعبه بزارمت و پارچه بکشم روت،بعد با شمشیر جعبه رو دو نصف کنم بعد همه انتظار داشته باشن وقتی پارچه رو بردارم تو سالم باشی...
تک خندی کرد و ادامه داد:
-ولی وقتی پارچه رو برمیدارم می بینن تیکه تیکه شدی!
با بهت دندونام رو، رو هم سابیدم و ازش فاصله گرفتم و گفتم:
-شتر در خواب بیند پنبه دانه.
نیشخند زد و پشتم رو بهش کردم و رفتم سمت آرام و زیر لب و با حرص فحشش می دادم.
-مرتیکه معلولِ،زشتِ عَجی مَجی...جادوگر
دراکولای زشت
کلافه نفس عمیقی کشیدم و به ماشینه سینا تکیه زدم.
یه پسرِ بور و چشم رنگی از دور به سمتمون اومد، موهاش خیلی کوتاه بود و لباسای ساده ای داشت
خوشگل نبود!
خیره نگاهش کردم که با امیر دست داد و هردو با هم حرف زدن و امیر علامت داد به موتورش
پسر چشم رنگیه سرتکون داد و رفت سمت موتورِ امیر، امیر بلند گفت:
-علی
پسر چشم رنگیه برگشت و گفت:
-ها؟
از لحنشون خندم گرفت و امیر گفت:
-خط نندازی روش،سه روز ببینم می تونی یه موتور رو نگه داری
علی بیخیال سوار موتور امیر شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com