#پانتومیم_پارت_77
آرام کلا هیفده سالش بود که عاشق پسر همسایه که پسر دوست بابامونم بود شد.
پوریا ساده بود، یه پسر کاملا ساده که اون موقع ۲۰۶ داشت و بیست و یک سالش بود.
آرام جوری عاشقش شد که کف کردم.
از آرام بعید بود! با هم یک سال و اندی دوست بودن و واقعا هم رو دوست داشتن
آرام یه شب پوریا زنگ نمیزد گریه می کرد.
تا این که بابا فهمید با هم دوستن.
بابا از این رو به این رو شد،گفت از اعتمادش سو استفاده شده کلا رابطش رو با خانواده پوریا به هم زد،پوریا سه بار اومد خواستگاری آرام کم مونده بود خودکشی کنه به زور جلوش رو گرفتم و از حموم کشیدمش بیرون و تیغ رو ازش گرفتم.
پوریا به نوبه خودش داغون شد اما نه به اندازه ارام؛آرام فرق داشت روحیه لطیف و آرومش حساس بود و بعد این که فهمید پوریا برای تحصیل رفته کاندا کلا در هم شکست.
بابا ام تا اخرش گفت الی و بلا دختر به پوریا نمیده.
تازه آرام یک ساله که رو پا شده و خودش شده.
هرچند هنوزم اسم پوریا میاد غم عالم تو چشماش جوونه میزنه ولی کنار اومده.
و چیزی که من از امیر دیدم امکان نداره بزارم آرام دوباره شکست بخوره اونم از یکی مثل امیر
مرتیکه جادوگر
-آیلین رسیدیم.
سر بلند کردم و گیج گفتم:
-ها؟
هندزفری رو از گوشم کشید و به بیرون علامت داد.
با هم پیاده شدیم و کولم رو، رو دوشم انداختم.
با دیدن دو تا شاستی بلند و یک ۲۰۶ نقره ای و یک تیبا و زانتیا گیج و آروم گفتم:
-مطمئنی قراره با اتوبوس برین؟
آرام مبهوت گفت:
-بعید میدونم!
همکلاسی های ارام که تا حالا مارو با هم ندیده بودن بهت زده حال و احوال کردن و مدام راجب دو قلو بودنمون حرف می زدن.
بینشون فقط سینا رو تشخیص دادم.
اومد سمتمون و با خنده گفت:
-چه عجب!
هردو لبخند زدیم و اون دو تا چال های بزرگش رو به نمایش گذاشت.
هیچی نداشت جز دو تا چال گنده وسط دوتا لپش
همین بامزه اش می کرد.
آرام زد به پهلوم و آروم گفت:
romangram.com | @romangram_com