#پانتومیم_پارت_76
-نه پنج تومنیِ
با خنده گفتم:
-بابا الان پنجاه هزاریم خورده محصوب میشه.
بابا خندید و پیراهنش رو، رو زیر پوشش تنش کرد و کوله هامون رو برداشت و باهامون تا طبقه پایین اومد.
آژانس که رسید سوار شدیم و بابا خم شد و پول کرایه رو حساب کرد و رو به من گفت:
-حواستون باشه ها دختر مثل...
هم زمان با آرام گفتیم:
-بابا!
بابا خندید و دست تکون داد و راننده راه افتاد
آرام آروم به من گفت:
-عذاب وجدان دارم بیا برگردیم
با حرص گفتم:
-انگار با دوست پسرامون قرار داریم
الاغ داریم همون مسافرتی رو میریم که بابا اجازش رو داد حالا چهار تا پسرم باشن که باشن
نمی خورنمون که...
غم زده ساکت شد و دیگه حرفی نزد
با این مهربونیا و خوش قلبیاش آخر کار دستمون میده.
برگشتم و به نیم رخش زل زدم
بازم معصوم و بی آرایش!
حتی کرمم نزده بود،موهاشم ساده بالا بسته بود.
منم خیلی از آرایش غلیظ خوشم نمی اومد.
همیشه تنها خط چشم و رژلبم رو داشتم.
بیشتر بی قید و بندیم تو پوشش و موهام جلب توجه می کرد.
معمولا شال از سرم مدام می افتاد
من خانومای چادری رو دوست داشتم مامانمم چادری بود، من هیچ وقت به آرام نگفتم موهات رو بریز بیرون یا فلان کن.
به من ربطی نداشت، پوشش هرکس برای خودشه...برای من دختری که با دکلته جلوی دیگران راه بره با اونی که با چادر نشسته فرقی نداره
چون هرکسی دیدگاهی داره.
ظاهر آرام برام مهم نبود،این عشق زیادی و سادگی ای که داشت رو مخم بود.
این که کم مونده بود بعد رفتن پوریا رگش رو بزنه.
romangram.com | @romangram_com