#پانتومیم_پارت_393
گاهی میرم تهران و یه روزای خاص با معین تو فنس قرار میزاریم و میبینمش
تا شب تو خیابونا دور میزنیم و براش خواهری میکنم...پول بهش میدم و سعی میکنم نبودم رو جبران کنم...و باز دوباره برمیگردم
این جا تو تئاتر کوچیکی کار میکنم...قبلا هم بهت گفتم...من گریمور بودن رو ول کردم
حالا که آرام نیست من رویاش رو ادامه میدم
مخصوصا که فهمیدم بازیگر خوبی ام!
خیلی خوب...اون قدر که تورو گول بزنم!
یه شغل تازه دیگه ام کنار صدف
پیدا کردم.
دادادام...شدم معلم مهد کودک!
بامزه است نه!؟
و این طوری روزام رو میگذرونم...گاهی میریم با صدف لب دریا و صدف گیتار میزنه...
گاهی میریم پارک و قایق سواری...
و من مثل گذشته ام...فقط آیلینِ بدون تو!
امیر کم کم داره خوابم میبره و متاسفانه باید نامه
صد و چهارمی رو هم پاره کنم...
کاری نداری؟ منم دوست دارم....
با لبخند خودکار رو روی میز گذاشتم و برگه رو پاره کردم در کشوم رو باز کردم و جعبه سیاه ونسبتا بزرگم رو بیرون اوردم و همه کاغذ پاره هارو ریختم داخلش
تو اون جعبه کاغذ پاره های تمام نگفته هام به امیر بود که...نوشتم و نخوند...
لبخندی زدم و دوباره جعبه رو گذاشتم سر جاش
دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم و چشمام که بستم...
-رهایم کن...بگذار تا جانی مانده فریاد بزنم...
بگویم که بی تو مانند مرغی پرشکسته در قفسی میمانم که بال هایم توان گریز از اسارت ندارند...بگذار تا توانی هست عشقم را فریاد بزنم...حنجره ام را پاره کنم و صدایت بزنم...شاید که برگردی...
شاید که بیایی و مرا با خود ببری...
مرغ آمینت را ببر که دارد جان میکند در اسارتی بی تو...
با زانو به زمین افتادم و با گریه داد زدم:
-مرغ آمینت رو ببر...
romangram.com | @romangram_com