#پانتومیم_پارت_392

هممون تو این پانتومیم بودیم
من...تو...آرام...پوریا...حتی مهراد!
ما قانون رو شکستیم...حرف زدیم
از احساسمون گفتیم...واقعیتارو گفتیم
بین بازی قانون شکنی کردیم و عاشق شدیم
دلخور شدیم...متنفر شدیم‌...
و این جا بود که قوانین بازی رواعصبانی کردیم
دورمون زدن...و حالا من رو مجبور کردن کل عمرم رو برات پانتومیم بازی کنم
جوری که ازم ببری و متنفر شی!
خب از علی و سورن چه خبر؟
پری که میگه مثل گذشته هستن و زیاد نمیبینتشون و گاهی جمعه ها میره پیست مسابقاتشون رو میبینه!
مشخصه دوست بیچاره ام دل به علی ای داده که تو این خطا نیست!
دوستاتم مثل خودتن! رو مخ...

در اتاق باز شد و صدف دستی به موهای گوجه ای شده و شلخته اش کشید و تاپش رو کمی تو تنش جابه جا کرد و خواب الود گفت:
-تو چرا هنوز نخوابیدی
دفتر آبی رنگم رو آروم بستم و با نیش شل گفتم:
-ها!
مثل اونایی بودم که ماماناشون مچشون رو میگیرن
اخم کرده نگاهم کرد و خسته گفت:
-بگیر بخواب کم چرت و پرت بنویس فردا باید
اجرا کنی...تازه بعد از ظهر باید بریم مهد
سر تکون دادم و با همون لبخند افتضاح نگاهش کردم
مشکوک براندازم کرد و برق رو خاموش کرد و در رو بست
جالبه اگه بگم عادت داشت وسط تنها کاناپه کوچیک پذیرایی بخوابه! مالکیت خصوصی گرفته بود فقط برای اون کاناپه
فوری آروم نور چراغ قوه ام رو روشن کردم و ادامه دادم:
-وقتی اومدم پیش صدف همه چی خیلی سخت تر بود...پول نداشتم
کار نداشتم‌ .دانشگاه رو تموم نکرده وباید غیر حضوری میخوندم...
کلا همه چی سخت بود...دوری تو
دوری آرام...دوری از خانواده ای که خودم ترکشون کرده بودم.

romangram.com | @romangram_com