#پانتومیم_پارت_391
-اومدم
در باز شد و صدف با دیدنم متعجب نگاهم کرد و بعد با لبخند آروم و جدی ای دستاش رو از هم باز کرد و به برق چشماش و بعد دستای بازش زل زدم
چمدون رو کنار در رها کردم و بغلش کردم
-خوش اومدی
با نیشخند گفتم:
-چه خوشی ای!
***
-امیر عزیزم...فک کنم این طوری زیاد کلیشه ای باشه...من و تو عادت به ابراز احساسات نداریم
پس بهتره بگیم پسره عجیب غریب...
یا روانی شعبده باز...اصلا هرچی...
دوست روانشناسم صدف میگه گاهی خوبه حرفای نگفتم رو هر چند وقت یه جا واست بنویسم یا تایپ کنم یا صدام رو ضبط کنم و من با نوشتن راحت ترم..
درست سه سال و شیش ماه و هفت روز و دیگه نمیدونم ساعتشو...گذشته از اون روزی که اومدی زیر پنجره اتاقم و داد و بیداد کردی
این جا همه چیز مرتبه...
صدف...راجبش برات نگفتم
برای مهراد گفته بودم...همون روز که راجب اوپتیماش حرف زدیم و گفتم یه دوست مجازی دارم که خیلی وقته باهمیم...یه دوست مجازی که شاید بهتر از تمام انتخابای زندگیم بوده
اومدم پیشش تا دور شم...اینا همه رو میدونی میترسم یادت بره دوباره تکرار میکنم
شنیدم خیلی موفق شدی...تورای مختلف داری
کاندا...نیویورک...نروژ...ایتالیا
انتالیا، روم...
هرچند که صدف همش دعوام میکنه و مثل ننه غرغرو هاست اما من از اونجایی که از مجازی و همه جا بریدم گاهی بعد از سالن میرم کافینت و اونجا عکسات رو نگاه می کنم...
شعبده باز معروف ایرانی!
امیر...اون کت شلوار سیاهه که همش تنته و زیادی جذبه خیلی بهت میاد
راستی اون دختره کیه که همش کنارت باهات عکس داره! شنیدم مدیر برنامه هاته!
چه مسخره!
خودکار رو تو دستم چرخوندم و ادامه دادم:
-مدل موی جدیدت خیلی بهت میاد...
میدونم ازم متنفری...میدونم...
اما ما محکوم شدیم به پانتومیم!
زندگیمون همین طوری به هم وصل شد...
romangram.com | @romangram_com