#پانتومیم_پارت_390

پوزخندی زدم و نگاه غمگینم رو به اطراف دوختم
برق پذیرایی رو خاموش کردم
حالا فقط سکوت مطلق و تاریکی بود!
در خونه رو آروم باز کردم و دسته چمدون رو کشیدم.
اومدم بیرون و در رو پشت سرم به سرعت بستم.
نفس عمیقی کشیدم و دندونام رو
رو هم سابیدم تا گریه نکنم با اخمای درهم بدون گریه و بغض چمدون رو کمی بلند کردم تا تو راه پله سرو صدا راه نندازه
با سرعت از خونه خارج شدم و گوشیم رو دراوردم و اسنپ گرفتم.
تا سر کوچه رفتم و بعد پنج دقیفه پژو نوک مدادی با راننده مسنش نگه داشت
چمدونم رو صندوق عقب گذاشت و من چشمام رو بستم...تا بگذره.‌‌..

...
صدای کشده شدن چرخای چمدون رو آسفالت خراب و داغون کوچه باعث شده بود بچه هایی که انتهای کوچه با لباس فرم مدرسه ایستاده و با هم حرف میزدن ساکت شدن و برگردن و نگاهم کنن...
نفس عمیقی کشیدم و به آدرس دوباره نگاه کردم
درست بود
جلوی در آبی رنگ ایستادم و دختر بچه کوله صورتیش رو، رو شونش گذاشت و به سمتم اومد و سوالی نگاهم کرد:
-با کی کار دارین؟
به مغنعه اش نگاه کردم و بعد موهای خرماییش
-با صدف
ابروهاش بالا پرید و گفت:
-خاله صدف طبقه دومه ما طبقه پایین هستیم
لبخندی زدم و لپش رو ناز کردم و به زور به هشت سال میرسید
-ممنون عزیزم
زنگ خونشون رو زد و وارد شد و منم‌ پشت سرش وارد شدم.
در و دیوار حیاط کمی نم زده و قدیمی بود.
دختر لبختدی زد و با دست باهام
بای بای کرد و کفشاش رو دراورد کنار جاکفشی آهنی و رفت داخل
آروم با چمدونم به زور از رو پله های باریک و آهنی بالا رفتم و زیر پله ها دسشویی بود که انگار مشترک بود
به طبقه بالا رسیدم و آب و هوای شمال رو نفس کشیدم...بهتر از تهران بود...حال و هوای این روزای تهران برای من اون قدر سنگین و مسموم بود که طی یک ماه چند تا اسپری خریده و استفاده کرده بودم...آب و هوای بی عشق و بی حس زندگی بهتر از اینم نمیشد!
چند بار به در کوبیدم و صدای صدف رو شنیدم:

romangram.com | @romangram_com