#پانتومیم_پارت_389
-بله
صدای لرزون مامان رو شنیدم:
-آیلین معین تشنج کرده...نمیدونم غش کرده
خودم رو نگران نشون دادم و بولیزم رو فوری دراوردم و سرم رو زیر دوش آب بردم و در حموم رو نیمه باز کردم و با سر خیس گفتم:
-چی! الان میام ببریمش بیمارستان
به موهای خیسم زل زد و گفت :نه
-نمی خواد زنگ زدیم اورژانس تو خونه بمون
خیره نگاهش کردم که دویید از اتاق بیرون
نیشخند تمسخر آمیزی زدم و در حموم رو بستم.
بعد چند دقیقه سر و صداهایی رو از پذیرایی شنیدم و در حموم رو نیمه باز گذاشتم و با حوله خارج شدم و مامان دویید تو اتاق و کیفش رو برداشت و گفتم:
-الان حاضر میشم منم میام.
مامان در حالی که با سرعت از اتاق خارج میشد گفت:
-نمیخواد بمون خونه
چیزی نگفتم و معین رو بردن و مامان و بابا ام از خونه خارج شدن از پنجره بیرون رو نگاه کردم
بابا و مامان سوار آمبولانس شدن و باهاشون رفتن و نفس عمیقی کشیدم و با سرعت سشوار رو به برق زدم و موهام رو خشک کردم حوصله مریضی نداشتم...به سمت کمد رفتم و چمدون رو دراوردم
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم و تو اینه خودم و دیدم:
-داریم میریم آرام...تا همه راحت بشن.
مانتوی مشکیم رو تنم کردم و کافشن چرم و سیاهم رو روش تنم کردم دستی به شلوار جینم کشیدم و ماسک سرماخوردگی رو از تو کاورش دراوردم و رو صورتم گذاشتم
دسته چمدون رو گرفتم و کشیدمش و برگشتم و به خونه نگاه کردم...
جای خالی قاب عکس من و آرام رو میز اولین چیزی بود که میزد تو ذوق...
بعد اون کاغذ صورتی کوچیکی که رو میز گذاشته بودم
به سمت پذیرایی رفتم...
دلم براشون تنگ میشد...واسه روزای قشنگمون
روزای قبل از این که قضاوتمون کنن...
آبروشون رو بهمون ترجیه بدن...روزای قبل از این که به جای گوش دادن به صدامون بهمون تو دهنی بزنن...
اون روزا که بابا موهای من و آرام رو میبافت و من سرم تو گوشی بود اما آرام تمام مدت ذوق میکرد
اون روزا...چه زود گذشتن!
روزای دعواهامون...وقتی سر یه شال یا این که مامان غذای مورد علاقه کدوممون رو درست کنه دعوا
می کردیم...
romangram.com | @romangram_com