#پانتومیم_پارت_388

-حله

نگاهش کردم و کمی خم شدم و بغض کرده گفتم:
-میدونستی خیلی مردی!؟
نگاهم کرد و گفت:
-مردا غیرت و مردونگیشون اجازه نمیده خواهرشون فرار کنه یا حالا هرکاری که شماها کردین...
با گریه نگاهش کردم که لبخند زد و گفت:
-ترجیه میدم قبل مرد بودن داداشت باشم‌
بین گریه خندیدم و بغلش کردم و گفتم:
-تو کی این جمله های قلنبه رو یاد گرفتی آخه!
بین گریه خندید و موهاش رو بوسیدم و گفتم:
-دو سه ماه که بگذره هر چند وقت میام میبینمت...نگران نباش
ازش فاصله گرفتم و گفتم:
-پس خوب نقشت رو بازی کن
به سمت کمد رفتم که مچ دستم رو گرفت و برگشتم که با بغض گفت:
-تو ام نری مثل آرام...دیگه برنگردی!
چونم لرزید و بغض به گلوم چنگ زد و حس کردم سردم شد
دستم رو، رو گونش گذاشتم و چشمکی زدم و با لبخند گفتم:
-من اگه مردنی بودم تا حالا با چیزایی که سرم اومد مرده بودم...
با نیشخند گفتم:
-من رو خدا ام زده...نه من رو میبره اون دنیا...نه
نه میزاره این جا زندگی کنم
خیره نگاهم کرد و برای بار اخر محکم بغلم کرد و گفت:
-مواظب خودت باش...
با لبخند گفتم:
-هستم
تو اتاقم موندم و معین رفت بیرون و بعد چند دقیقه صدای جیغ مامان رو شنیدم که داد زد:
-معین!
صدای بابا هم بلند شده بود...معین به لطف تمریناش با آرام بازیگر خوبی بود
با سرعت رفتم داخل حموم و دوش رو باز کردم و در رو بستم...بعد چند دقیقه در حموم با شدت به صدا در اومد و داد زدم:

romangram.com | @romangram_com