#پانتومیم_پارت_387
نفس عمیقی کشیدم و لرزون گفتم:
-د...دارم میرم
چند لحظه صداش رو نشنیدم...بهت زده گفت:
-چی!
نفس عمیقی کشیدم و اشکام رو پاک کردم و با پوزخند گفتم:
-کارام رو کردم دارم برای همیشه فرار میکنم و میرم...نمیتونم دیگه هیچ کس رو تحمل کنم تنها کسایی که همچنان میتونم بدون نفرت باهاشون حرف بزنم تو و داداشمین...
صداش این بار از زور گریه بلند نمیشد:
-آی..آیلین این کارو نکن،اخه کجا میری؟
به کوچه درست جایی که امیر قبلا ایستاده و شب قبل مرگ آرام و پوریا نگاهم میکرد زل زدم
کاش اون شب از ترس این که کسی بویی نبره و نقشه فرارشون خراب نشه امیر همون جا نمیموند و میومد بالا و برای آخرین بار بغلش میکردم
-زیاد دور نیستم اما نمیزارم پیدام کنن...بعد این که چند ماه گذشت یه ادرس میدم بیای ببینمت...
بعد چند دقیقه تماس رو قطع کردم سرم رو به زانو هام تکیه دادم
چشمام رو بستم و چند بار نفس عمیق کشیدم
از رو طاق پایین پریدم و آروم در اتاق رو باز کردم و رفتم تو راهرو بابا یه گوشه دراز کشیده و خونه رو سکوت فرا گرفته بود...بعد آرام هممون مردیم!
آروم با دست به معین علامت دادم دنبالم بیاد و مامان تو آشپزخونه مشغول بود
دفترش رو بست و بلند شد و دنبالم اومد
چیزی که غیر منتظره بود لاغر شدن یهویی معین بود...خوراکش کم و این روزا زیادی تو خودش بود
کاش ترکش نمی کردم،اما شاید رفتنم بهتر باشه
یه خواهر افسرده و عصبی و رو مخ که همش با خانوادش بحث داره نبودش بهتر از بودنشه.
در اتاق رو پشت سرش بستم و در رو قفل کردم.
نگاهش کردم و گفتم:
-یادته بچه تر بودی برای این که مدرسه نری ادای تشنجی ها و مریضا رو درمیاوردی!؟
خیره نگاهم کرد و متعجب گفت:
-آره
خیره به چشماش آروم و مضطرب گفتم:
-معین من دارم فرار میکنم...مامان بابا منو تنها نمیزارن خونه...برای فرارم به کمکت نیاز دارم
توقع داشتم اخم کنه...بگه نرو...گریه کنه...
هرچی!
اما چشماش پر اشک شد...صورتش قرمز شد
چونش لرزید و سیبک گلوش رو که انگار حجم عظیمی از بغض رو حمل میکرد و به زور پایین فرستاد و با بغض لبخند آرومی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com