#پانتومیم_پارت_386

-جان
-ممنون که هستی
***

لبه طاق پنجره نشسته و زانوهام رو بغل زده و به کوچه زل زده بودم
داشتم فکر میکردم...به همه چی
این که از کجا شروع شد و کی نقطه پایان تمومش میکنه
همون روزی که تو سلف برگشتم و دیدمش از اون جا شروع شد
نفس عمیقی کشیدم و به شیشه زل زدم و کمی هاله محو از چهرم دیده میشد
-آرام به نظرت نقطه پایان این قصه رو کی گذاشت؟ من؟ مهراد؟ بابا؟ خدا!
پوزخند زدم و گرفته گفتم:
-آرام به نظرت حالشون خوبه؟ پری جواب نمیده...نگرانم
سرم رو، رو زانوهام گذاشتم و لبم رو جوییدم برنامه یکم به هم ریخته بود
خیلی ... به هم ریخته بود
با لرزش گوشیم فوری دستم رو تو جیبم فرو کردم و انگشتم رو، رو دایره سبز کشیدم و با هول و استرس گفتم:
-پری؟!
صدای خش دار و گرفته پری روح رو از تنم جدا کرد:
-آیلین...من پشیمونم
نگران و ترسیده درحالی که دستم رو رو قلبم میزاشتم آروم گفتم:
-چیشده؟
با صدای لرزونی گفت:
-کاش برای علی نقش بازی نمیکردم که تو با فاضل ازدواج کردی...بیچاره امیر
بغض کرده گفتم:
-میشه..ب بگی چیشده؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-امیر به هوش اومد قبل اون علی به هوش اومد
حالشون خوبه...ولی امیر که به هوش اومد گفت آیلین...تورو صدا زد...ولی باباش برای این که امیر حالش بد تر نشه گفت زنگ زدن بهتون اما شما نیومدین و براتون مهم نبوده.‌‌..وای آیلین بیچاره امیر فقط داد زد برین بیرون کم مونده بود بخیه هاش باز بشه‌..‌.
دست لرزونم رو، رو لبای نیمه بازم گذاشتم و هق زدم و تنم میلرزید
-به خدا دلم خیلی سوخت...فقط داد می زد
عصابم خیلی خورد شده

romangram.com | @romangram_com