#پانتومیم_پارت_385
-حیوون
پوزخند زد و نشست رو صندلی و مامان بازوم رو گرفت و گفت:
-راه بیافت
نگاهم رو به در اتاق امیر دوختم و تصور کردم که میرم داخل و کنارش میشینم...به چشمای بستش زل میزنم و دستش رو میگیرم.
اون قدر تصورم واضح بود که توش گم شدم و نفهمیدم کی با مامان از بیمارستان خارج شدم
تمام راه از بیمارستان تا خونه لبم رو به هم فشردم تا گریه نکنم
من قوی ام...اونم قویه...
نباید گریه کنم...نباید کم بیاره...
مامان تو تاکسی کنارم نشسته و مدام با حرص نگاهم می کرد
حق داشت...درکی از عاشق شوهر خواهر سوری داشتن و بازی پانتومیم عاشقی نداشت
یه عاشق میتونست درکم کنه
و کی واقعا عاشقه!؟
تاکسی جلوی خونه نگه داشت و فوری پیاده شدم و گوشیم رو دراوردم و شمارم زو عوض کرده بودن
شماره پری رو گرفتم تو این چند ماه نخواستم ببینمش میخواستم تنها باشم
بعد سه بوق جواب داد و جدی گفت:
-بله
در حالی که از پله ها بالا میرفتم تا زود تر از مامان برسم گفتم:
-پری؟
چند لحظه سکوت و بعد با بهت گفت:
-آیلین!
کلید رو از زیر جاکفشی برداشتم و درو باز کردم و فوری رفتم سمت اتاقم و در رو پشت سرم قفل کردم و مامان پشت سرم رسیده و میکوبید به در اتاقم
-پری چیزی ازم نپرس متاسفم که نبودم حالم خوب نبود...فقط علی و امیر رو با چاقو زدن کار مهراده
برو بیمارستان و اگه خانوادش چیزی پرسیدن بگو هم دانشگاهی علی هستی و از حالشون منو با خبر کن
صدای بهت زدش رو بعد چند لحظه شنیدم:
-چی! چاقو خورده؟ علی؟ امیرم بوده!
صداش میلرزید و انگار موضوع براش مهم تر از این حرفا بود
-ب..باشه الان میرم آدرس بیمارستان رو بفرست
با بغض گفتم:
-پری؟
نگران و آشفته گفت:
romangram.com | @romangram_com