#پانتومیم_پارت_383
تو چیزیت نمیشه...تو همه رو میکشی ولی نمیمیری...چیزیت نمیشه
نمیدونم چه قدر گذشته بود فضای سنگین ماشین باعث شده بود با وجود سوز هوا شیشه رو بدم پایین
ماشین که متوقف شد چشمام رو باز کردم روبه روی بیمارستان بودیم
فوری پیاده شدم و مامانم دنبالم پیاده شد و مامان داشت از فاضل تشکر میکرد اما من با سرعت دوییدم سمت بیمارستان و وارد محوطه شدم که بازوم کشیده شد و بهت زده برگشتم
با دیدن سورن چشمام گرد شد
صورتش افتضاح بود...کبود...خون مرده...بخیه زده و چشمایی که خون زده بود:
-خیر باشه شوهرت نمیاد عیادت؟
و با سر به فاضل که داشت با مامان خداحافظی می کرد و راه می افتاد اشاره کرد.
بهت زده بازوم رو از دستش چنگ زدم و ترسیده گفتم:
-کاره مهراده؟ آره؟ امیر کجاست؟ها؟
خیره نگاهم کرد و با دست کوبیدم به سینش و داد زدم:
-میگم امیر کجاست!؟
دندوناش رو، رو هم سابید و با حرص گفت:
-تازه از اتاق عمل اوردنش اجازه ملاقات نداره،مخصوصا اجازه ملاقات با تو!
هم زمان عصبی بهم تنه زد و از کنارم رد شد
دستم رو
رو صورتم گذاشتم تا از ریزش اشکام جلو گیری کنم..
با سرعت وارد بیمارستان شدم و لازم نیست بگم چه قدر سخت بود پرسیدن وضعیتش از پذیرش
چه قدر سخت بود دونه دونه بالا رفتن از پله ها و دیدن اون نوارای رنگا رنگ روی زمین
دستم رو به نرده ها بند کرده و مامان بهم رسیده و زیر بغلم رو گرفت و مدام غر میزد
حالت تهوع داشتم و اگر با امیر رابطه داشتم احتمالا مثل فیلمای ترکی حامله محسوب میشدم
چند بار عق زدم اما اتفاقی جز بدتر شدن حالم نیفتاد بلاخره رسیدیم و انتهای راهرو مامان و بابای امیر رو دیدم که نشسته بودن رو صندلی کنار در اتاق امیر
مامانش کتاب دعای کوچیکش رو گذاشت توی کیفش و سرش رو چرخوند و با دیدن ما خشکش زد
باباش نگاه مامان امیر رو دنبال کرد و با دیدن ما گره کوری بین ابروهاش نشست
مدل اخم کردنشون مثل هم بود...
به زور به سمتشون قدم برداشتم و مامانش اشکاش رو پاک کرد و خیره نگاهمکرد
-ام...امیر خوبه؟
باباش با غیض گفت:
-مامانت که هرچی از دهنش در اومد پشت تلفن گفت پس چرا اومدین؟
romangram.com | @romangram_com