#پانتومیم_پارت_382
مامان باسرعت مانتو تنش کرد و چادرش رو، رو سرش کشید و دنبالم راه افتاد و جیغ زد:
-کجا میری!
در رو با سرعت باز کردم و شال رو
رو سرم کشیدم و جیغ زدم:
-دنبالم نیا
اما گوش نداد و دنبالم راه افتاد با سرعت از پله ها پایین رفتم و چندین بار کم مونده بود بیفتم و پاهام میلرزید
قلبم تو سینم جوری بازیش گرفته بود که هرلحظه میترسیدم قبل دیدن امیر و مطمئن شدن از حالش بمیرم
با سرعت از خونه خارج شدم و دوییدم سر خیابون
دستم رو جلوی هر ماشینی که رد میشد تکون میدادم که صدای بوق ماشینی رو از پشتم شنیدم و مامان با هول گفت:
-آبروم رفت..آبروم رفت خدایا فاضل این جا چیکار میکنه
با اخم و حرص برگشتم و فاضل از ماشین پیاده شد و سلام داد و عصبی گفتم:
-مارو تا بیمارستان میبری؟
فاضل گیج مامان رو نگاه کرد و بعد به وضع آشفته من زل زد و مامان لبخند مصنوعی رو صورتش نشوند و گفت:
-فاضل جان این جا چیکار میکنی!؟
فاضل متعجب دستی به سیوشرت سبزش کشید و گفت:
-اومدم ازتون کت دامنی که میخواستین بدین مامانم رو بگیرم
مامان انگار چیزی یادش اومده باشه با حرص گفت:
-آها...
با حرص غریدم:
-وقت نداریم مامان
فاضل متعجب گفت:
-چیزی شده؟
مامان خواست حرفی بزنه که رفتم در ماشین رو باز کردم و گفتم:
-دوستم بیمارستانه ممنون میشم تا یه جایی برسونیمون
مامان با حرص زد پشت دستش و نالید:
-آیلین زشته پیاده شو
فاضل سریع گفت:
-نه نه...بشینید میرسونمتون
و زود پشت فرمون نشست و مامان با حرص نگاهم کرد و چشم غره رفت و سوار شد
فاضل آدرس بیمارستان رو پرسید و من خیره به مامان نگاه کردم و مامان با حرص آدرس رو گفت و چشمام رو بستم...امیر تو قوی هستی...
romangram.com | @romangram_com