#پانتومیم_پارت_381
هم زمان به سمت سورن رفت که هم امیر و هم علی رو کنار هم کشیده و بینشون نشسته و باهاشون حرف میزد
چاقوش رو دراورد و سورن سرش رو بلند کرد و با چشمای خون زدش به مرد زل زد
یکی دیگه مردا که لاغر تر و ترسیده به نظر میرسید کمی عقب تر ایستاده و بقیه سوار ماشین ها شدن و رفتن
مرد با نیشخند چاقو رو کمی بالا گرفت و سورن دستش رو به کمر دردناکش گرفت و به زور بلند شد و لنگون خون گوشه لبش رو پاک کرد و به مرد زل زد و با همه وجودش داد زد و به سمتش خیز گرفت
***
وسایلم رو تو چمدونم میزاشتم
کتاب غرور تعصبم تنها کتابی بود که از کتابخونه ام برداشتم...قاب عکس خودم رو آرام که روی میز بود رو برداشتم و دستی روی صورتش کشیدم و عکس رو فوری توی چمدون گذاشتم تا گریه نکنم
نفس عمیقی کشیدم و هندزفری و شارژم رو برداشتم در رو قفل کرده بودم و خیالم راحت بود کسی داخل نمیاد
برای صدف تایپ کردم:
-فردا اونجام
فوری سین کرد و جواب داد:
-منتظرتم،مراقب باش گیر نیفتی
براش قلب فرستادم و گوشیم رو گذاشتم رو میز و بلند شدم چمدون رو تو کمدم گذاشتم و لباسارو جوری آویزون کردم که چمدون دیده نشه
قفل رو باز کردم و از اتاق خارج شدم صدای آرام اما عصبی مامان رو شنیدم:
-خانوم ما یه روز با هم فامیل شدیم اما تموم شد و رفت دخترام رو پر پر کردین بس نبود!پسر شرت معلوم نیست باز با کی درگیر شده که زدنش ایشالا خوب میشه اما حال دختر من رو با زنگ زدن و این خبرا بدتر نکنید...مادرم درک میکنم اما باید به فکرم دخترم باشم...
آیلین من از کجا بدونه کی پسرت ودوستاش رو چاقو زده...خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه
صداش قطع شد و از تو راهرو خارج شدم و بهت زده گفتم:
-ک...کی بود؟
مامان هول شده گوشی رو گذاشت رو دسته مبل و گفت:
-نبات جون بود حالت رو پر...
باغیض داد زدم:
نبات خانوم با ما فامیل شده و یه پسر شر داره که با من در ارتباطه و با دوستاش به خاطر من چاقو خورده؟
چشمای مامان گرد شد و عصبی دستم رو به دیوار بند کردم تا جلوی سقوطم رو بگیرم
قلبم تو دهنممیزد.
مامان جیغ خفیفی زد
-آیلین چرا رنگت این طوری شد...نفس بکش
تو شوک رفته و نمیتونستم نفس بکشم سرخوردم زمین و مامان دویید سمت اتاقم و من دستم رو، رو قلبم گذاشتم و قطره های اشکم صورتم رو شستن اما هرلحظه دلم بیشتر سیاه و زشت میشد انگار پر از موجودات زشتی شده بود که داشتن قسمت مختلف قلبم رو میخوردن و تموم میکردن
اسپری آسمم رو تو دهنم گذاشت و من با گریه فقط به فکر این بودم که ...خدا لعنتت کنه مهراد....خدا لعنتت کنه!
با نهایت سرعتی که با اون حال خراب از خودم توقع نداشتم حاضر شدم
romangram.com | @romangram_com