#پانتومیم_پارت_380
هم زمان صورت علی رو برگردوند و علی دستش رو، رو پهلوش فشرد و امیر ناباور بلند شد و علی بی حال اول به سورن و بعد به امیر نگاه کرد و نفس نفس زنون بین درد خندید:
-بچه ها...م...مارو ا..از چاقو میترسونن
سورن با گریه داد زد:
-حداقل زنگ بزنین اورژانس
علی با خنده نفس نفس زنون دست خونیش رو بالا اورد:
-ما...از...این..چ...چیزا نمی ترسیم بچه س..سوسول
این رو روبه مهراد گفت و امیر خم شد و دستش رو ، رو دهنش گذاشت و سورن با گریه غرید:
-خفه شو حداقل دم مرگت حرف نزن خون ریزیت بیشتر میشه
علی بین درد خندید و کمکم چشماش با همون لبخند بسته شد
سورن ناباور علی رو صدا زد و امیر خواست به سمت علی بدوعه که یکی از آدمای مهراد از پشت سر گرفتش و نور شعله های آتیش صورت رنگ پریده امیر رو که گاهی روشن می کرد
امیر نیم خیز شد و با تمام وجودش داد زد:
-علی
مرد ولش کرد و امیر خواست به سمت علی بره که مهراد از فرصت استفاده کرد و با حرص و چشمایی که چیزی جز نفرت چیزی نداشت به امیر زل زد و بازوی امیر رو گرفت و چرخوندش و چاقو رو تو شکم امیر فرو کرد
امیر سوزش چاقو رو حس کرد و از درد فلج کنندش زانوش خم شد و مهراد بهت زده عقب رفت و چاقو از دستش افتاد
ترسیده به امیر زل زد...
سورن درحالی که علی رو بغل داشت داد زد و علی رو آروم به ماشین تکیه زد و به سمت امیر دویید که آدمای مهراد گرفتنش
سورن داد می زد و مهراد ناباور به امیر که دستش رو
رو شکمش گذاشته و به زمین زل زده بود نگاه کرد.
عصبی داد زد:
-جمع کنید بریم...
سورن نعره زد:
-ولمکن...حیوون
مهراد رو به مرد کچلی که دستش روی پای چاقو خوردش بود ترسیده گفت:
-ای...این پسره رو هم ی...یه کاریش ب...بکنید هیچ اثری از ما نمونه
مرد سری تکون داد و مهراد فوری سوار ماشینش شد و چند لحظه به روبه رو خیره شد
دستاش یخ زده و میلرزید...تا حالا جز چاقوی میوه خوری چاقو دستش نگرفته و حالا قاتل شده بود...
نفس نفس زنون پاش رو
رو پدال گاز فشرد و با سرعت از اون جا دور شد
مردی که به خاطر چاقو خوردن لنگ میزد با حرص رو به افرادش گفت فوری برن تا پلیس نرسیده
romangram.com | @romangram_com