#پانتومیم_پارت_377

نفس عمیقی کشید...
چند لحظه بعد مهراد براش لوکیشن فرستاد و امیر شماره علی رو گرفت...خاموش بود!
حدس می زد که علی ام‌ گرفته باشن
پولداری بود دیگه...آدم و شرخر میخریدن
فوری حاضر شد و سوئیچ موتورش رو از رو کانتر چنگ زد و قبل رفتن لحظه ای به خونه نگاه کرد
خونه سوت و کور و برقا خاموش
سیبک گلوش بالا و پایین شد...نفس عمیقی کشید و با تردید رو به خونه خالی گفت:
-آیلین حواست باشه بعد من در رو قفل کنی
بعد اتمام حرفش دستاش مشت شد‌
جمله ای بود که معمولا قبل رفتن به بیرون همیشه می گفت...و آیلین همیشه یادش میرفت
با حرص از خونه خارج شد و در رو محکم به هم کوبید
با سرعت از خونه خارج شد و موتورش رو روشن کرد...اما قبلش دستش رو تو جیبش فرو کرد و نوک تیز چاقو رو لمس کرد...

گوشی رو توی جیبش برگردوند و به اطراف زل زد
همه جا تاریک و چند تا ماشین کمی جلو تر پارک شده بودن...انگار جنگه! یه عالمه آدم اورده ترسو
سرش رو برگردوند و از موتور پیاده شد و کلاه کاسکتش رو دراورد چراغای همه ماشینا روشن شدن
نور چشماش رو زد و چشماش رو ریز کرد.
در ماشینا باز شدن و نزدیک به هفت تا مرد پیاده شدن نیشخند زد و با نوک کفشاش سنگ ریزع های زیر کفشاش رو رو به جلو هول داد
مهراد از پشتشون بیرون اومد
ابروهاش بالا پرید و مهراد رو به روش ایستاد و اون ادما ام نزدیک شدن
-احتمالا اگر خودم رو نمیشناختم حس میکردم جیمز باندی چیزی هستم که این همه ازم ترسیدی...میخوای یکم از بچه محلا رو آدرس بدم بیاریشون یه وقت نیرو کم نیارین
مهراد نیشخند زد و با حرص گفت:
-میدونی چی واسم جالبه!؟
امیر ابرو بالا انداخت مهراد ادامه داد:
-این که تمام مدت تو همه چیز رو
می دونستی از اول چشمت دنبال دوست دختر من بود
امیر بلند خندید و گفت:
-عجب!
مهراد عصبی گفت:
-بیارینشون

romangram.com | @romangram_com