#پانتومیم_پارت_375

با قدمای آروم به سمت انتهای کوچه رفت و خیره به بچه هایی زل زد که تو کوچه بازی میکردن
منتظر تو ایستگاه اتوبوس ایستاد و با رسیدن اتوبوس سوار شد
کارت زد و نشست رو صندلی کنار پنجره
نگاه بی روحش رو به بیرون دوخت
به مردم به خیابونایی که به زودی دیگه تا چندین سال نمی دیدشون...و اونو...اونم دیگه نمیدید
از اتوبوس پیاده شد و پیاده به سمت دانشگاه رفت...دیروز موتورش رو به علی داده بود و امروزم میرفت برای باقی کارای دانشگاه
هنوز حنجره اش به خاطر دادایی که چند روز پیش دم خونه آیلین زده بود گرفته بود
وارد دانشگاه شد و مستقیم به سمت اتاق مدیر دانشگاه رفت
بدون جواب به سوالی چرت و پدت مردک که امروز زیادی سرخوش بود کاراش رو انجام داد
زیپ کولش رو بست و بدون توجه به نگاه مرد میان سال از اتاق خارج شد و داشت از پله ها پایین می رفت که دختری با سرعت از کنارش رد شد
با سرعت برگشت و بازوش رو گرفت و دختر رو کوبید به دیوار...چشمای مشتاقش دنبال نگاه آیلین می گشت
-چته آقا!
فوری بازوی دختر رو رها کرد و عصبی گفت:
-ر..رنگ موهات و عطرت...
دختد متعجب داد زد:
-چی میگی...
فاصله گرفت و با حرص گفت:
-اشتباه گرفتمت فاز نگیر
با سرعت از پله ها پایین رفت و به هرکس که سر راهش بود تنه می زد
از دانشگاه با سرعت خارج شد و تند تند نفس کشید
سینه اش می سوخت...
برگشت خونه و با حرص لباسش رو عوض کرد و به اطراف زل زد...
نفسش در نمیومد...
به یقه سیوشرتش چنگ زد...
خواست زیپش رو بالا بکشه ولی
نمی تونست
رژ لبای آیلین هنوز رو میز اتاقشون بود...
آخرین لباسی که پوشیده بود هنوز تو کمدشون بود
به گلوش چنگ زد...
زن اونه! زن اون پسره ی ماست

romangram.com | @romangram_com