#پانتومیم_پارت_374
با حرص داد زد:
-میدونی از چی میسوزم...؟ ها؟ میدونی؟
لگدی به موتورش زد و نعره زد:
-از این که هنوزم بین فحشام دلم
می خواد یه لحظه بیای دم پنجره نگات کنم.
با دست زد تو سرش و داد زد:
میدونی چی میسوزونتم؟ این که هنوز نگرانم اون سنگ که زدم به شیشه نخورده باشه بهت...
حس کردم یکی قلبم رو تو مشتش فشرد
با حرص نعره می زد که
یه موتور با سرعت پیچید تو کوچه و ترمز نگرفته طرف پیاده شد و با سرعت دویید سمت امیر و بی توجه به موتور افتادش امیر رو گرفت و کشوندش سمت خودش
سورن بود
-امیر داداش...دختره ازدواج کرده رفته دیگه بیا بریم
امیر بین دستای سورن خیز گرفت و داد زد:
-خیلی نامردی آیلین...تو همه اونایی که نارو میزنین نامردین...آیلین می کشمت اگه ببینمت
اگه تو اون شوهر لا..شیت رو ببینم
می کشمتون
مرد بود و بغض داشت...بین بغض و اشکی که از این فاصله رو گونه هاش دیدم داد زد:
-نامردِ عوضی
سورن با بغض شونه هاش رو گرفت و کشوندش سمت موتورش و امیر موتورش رو بلند کرد و با سرعت نشست و سورنم فوری سوار شد و دنبالش رفت
از پنجره فاصله گرفتم و مامان با اخم نگاهم می کرد
-نمایش تموم شد مامان
خیره نگاهم می کرد داد زدم:
-تموم شد دیگه...برو...برو..
با سرعت از اتاق خارج شد و افتادم زمین
***
از خونه خارج شد،کوله پشتیش رو
رو دوشش انداخت
romangram.com | @romangram_com