#پانتومیم_پارت_373
بدون نگاه کردن بهشون گفتم:
-تموم شد...شکایتتو پس بگیر
به سمت اتاقم رفتم و بین راه ایستادم
برگشتم و نگاه یخ زدم و به بابا دوختم:
-راستی بابا
نگاهم کرد
-حالا دیگه ازتون متنفر شدم
وارد اتاقم شدم و در رو آروم بستم و معین به سمتم دویید و بغلم کرد و زانوهام خم شد و بین شونه هاش بغضم ترکید
همون طور که بابا می خواست وانمود کردیم که من با فاضل ازدواج کردم
تو اینستام بعد چهار ما عکس متاهلی گذاشتم
و بعد برای همیشه اینستام رو پاک کردم
پری جوری وانمود کرد که انگار از دهنش در رفته و داره برای محضر و عروسیم لباس انتخاب میکنه
و دونستن علی یعنی دونستن امیر
و بیچاره فاضل از همه جا بی خبر!
موفق شدیم...
امیر مطمئن شد که من ازدواج کردم
هفته بعد که از زندان آزاد شد من تو اتاقم نشسته و داشتم چشماش رو نقاشی می کردم
که شیشه پنجره اتاقم شکست!
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و جیغ زدم و با سرعت دوییدم سمت پنجره و یواشکی از گوشه پنجره امیر رو نگاه کردم
مامان با سرعت دویید تو اتاق و غریدم:
-نیا جلو میخوام ببینمش
مامان با اخم نگاهم کرد و بغضم رو قورت دادم با لبخند دیوانه وارانه فقط نگاهش کردم
به موتورش! بعد به خودش
داد زد:
-بیا بیرون آیلین...بیا..بابات دم پنجره ات نرده گذاشته! من رو از نرده میترسونین!؟
همسایه ها دورش جمع شده بودن
باحرص داد زد:
-عروس شدی!؟ ها؟ میزاشتین بمیرم اون تو بهتر نبود! چه قدر لاشی این شماها...چی هستین شما! آدمین!
فقط با لبخند نگاهش می کردم
romangram.com | @romangram_com