#پانتومیم_پارت_372
-آیلین...
از اتاق خارج شدم و سرخوردم رو زمین و با چادر جلوی دهنم رو گرفتم تا جیغ نزنم و با بغض هق زدم
-ببخشید...ببخشید
نگاه بی روح مردم رو به کوچه عریض و بلند روبه روم دوختم
پاهام وزنم رو تحمل نمی کردن اما محکم قدم بر میداشتم
چادر رو بین مشتم گرفته و دنبالش گاهی به زمین میخورد و خاکی میشد
حتی آرایشم داشتم...میخواستم امیر فک کنه حالم خیلی خوبه و حتی اون قدر خوبم که برای خداحافظی باهاش خط چشم کشیدم!
نگاهم خیره اوپتیما روبه روی خونه پارک شده میمونه و بعد مهرادی که پشت به من به در خونه زل زده
بهش میرسم و برمیگرده و با دیدنم چشماش گرد میشه
جالبه مهرادم لاغر شده! این روزا همه رژیم گرفتن انگار!
-آیلین!؟
سرم رو کج کردم و فقط نگاهش کردم
صداش خش برداشت و آخرشم به لرزش ختم شد
-م...من رو ببخش...به خاطر گندایی که زدم
اشک ریخت! روز جالبیه!
-من دارم دق می کنم از
عذاب وجدان...این که اگه لوتون نداده بودم آرام و پوریا فرار نمی کردن
نمیمردن
تنها نگاهش می کردم
با زانو نشست رو زمین گوشه مانتوی مشکی و کوتاهم رو گرفت و نالید:
-غلط کردم...دیگه حتی نمیخوام برگردی پیشم میدونم ازم متنفری...فقط منو ببخش...خواهش می کنم
جرمم دوست داشتنت بود نمیخواستم آسیبی بهت بزنم
دستم رو به سمت دستش بردم و آستین کتش رو گرفتم و دستش رو از مانتوم چنگ زدم و فاصله گرفتم
نگاهم رو ازش گرفتم و بلند شد و ناباور به چشمام زل زد
-آیلین!
بدون هیچ حرفی به سمت خونه رفتم وقتی در رو بستم به این فکر کردم به این که چند درصد بخشیدمش؟
جواب:صفر!
کلید انداختم و وارد خونه شدم و مامان و بابا فوری از جاشون بلند شدن و نگاهم کردن
منتظر جواب بودن
romangram.com | @romangram_com