#پانتومیم_پارت_371

-چی میگی!؟
لبخند کم رنگش خشک شد و محو شد و ...
-م...من فهمیدم اشتباه بود رابطه ای که با بازی شروع بشه...اش..اشتباهه
شده دلت تو دهنت باشه و همه سلولات بخوان یه چیزی بگی ولی تو برعکسش رو بگی!؟
مثل وقتایی که میگن چه طوری؟ دوست داری داد بزنی بدی...حالت بده...اما نمیتونی و لبخند میزنی و میگی خوبم
اون لحظه همچین حالی داشتم
-آیلین...روانیم نکن...کی اینا رو تو مخت
فرو کرده!
بغضم رو قورت دادم و خیره به باند بازوش گفتم:
-هیچ کس
با حرض غرید:
-دروغ میگی مث سگ...فقط اسم بده...بگو
با حرص غریدم:
-هیچ کس..ازت متنفرم امیر...تو بازیمون دادی
تو باعث شدی آرام با پوریا بره بعدشم تو براشون بلیط جور کردی برن...تو من رو اوردی تو این بازی...همش اشتباه بود از اولشم به حسم بهت مطمئن نبودم، الان که کامل مطمئن شدم‌
نمی خوامت...میخوام یه زندگی اروم داشته باشم.
نگاهش ناباور بود...خشک شده...
کاش بمیرم...کاش بمیرم
-می خوام با فاضل ازدواج کنم میشناسیش
پسر خوبیه...یه زندگی آروم میخوام من عوض شدم بابامم تو رو ازاد میکنه وقتی ببینه کاری به هم‌ نداریم
صداش محو شده بود:
-آیلین...نکن
دستم رو به سمت دسبندم بردم و دستبند رو باز کردم و از زیر شیشه حول دادم سمتش
-دیگه بهش نیازی ندارم
گوشی رو گذاشتم و از جام بلند شدم
گوشی از دستش افتاد و نیم خیز شد
-آیلین!
صداش از پشت شیشه محو بود به سمت در رفتم و با مشت به شیشه کوبید و داد زد:
-نرو...آیلین...آیلین
نگهبانا گرفتنش و خیز گرفت و به شیشه کوبید و داد زد:

romangram.com | @romangram_com