#پانتومیم_پارت_370
یه بار نگرانم شدین؟ یه بار واسه خودم دلتون سوخت؟ فقط آبرو...فقط آبرو!
گلدون رو کانتر رو پرت کردم رو زمین:
-پوریا چون جانماز آب نمیکشید لایق نبود؟
چون آزاد بودن؟ چون میخواست درس بخونه و گفت آرام بمونه بعد تحصیلم میام خواستگاریش؟
ترسیدی اسم همچین ادمی بیفته رو دخترت؟
به قیمت خودکشی آرامم نذاشتی به هم برسن!
این قدر سخت بود!
به سینم کوبیدم:
-امیر رو به جرم عاشقی زندانی میکنی و راحت از چاقو خوردنش میگی؟ با مرگش من رو تهدید می کنی؟
انگشت سبابه ام رو بالا بردم
-باشه بابا...من هرچی گفتی رو به امیر میگم
تو ام ازادش کن...اما نه به خاطر گوش دادن به تو...نه به خاطر آبروت...به خاطر عشقم این کارو میکنم...تا اونم مثل آرام و پوریا پر پر نشه
به خاطر اون این کارو میکنم
با غیض به چشماشون زل زدم و گفتم:
-و بعد از اون...دیگه من رو هیچ وقت نمی بینید
هیچ وقت!
دستم رو به سمت چادرم بردم تا لیز نخوره
به زور تونستم بیام ملاقاتش...
اجازه نمیدادن...
روبه روش نشستم و همه وجودم چشم شده بود برای دیدنش
برای دیدن چشماش..
چشماش برق می زد...چونم لرزید اما خودم رو کنترل کردم
گوشی رو برداشتم و گذاشتم کنار گوشم اونم همین کارو و کرد و دستش رو به شیشه بینمون چسبوند و با هیجان نگاهم کرد...بازوش باند پیچی شده بود...نفس عمیقی کشیدم
-آیلین...خوبی! آیلین بابات گذاشت بیای ملاقاتم! چرا حرف نمی زنی!
بغضم رو قورت دادم و نگاه سرما زدم رو به چشمای ریز شده اش دوختم...
چه قدر دلم میخواست دستم رو بزارم از این طرف شیشه روی دستش...
حتی اگه لمسش نکنم...
-او...اومدم خداحافظی
بهت زده گفت:
romangram.com | @romangram_com