#پانتومیم_پارت_369

موهام رو از دو طرف کشیدم و افتادم زمین
دستم رو به میز گرفتم و بلند شدم و اینه رو، رو زمین گذاشتم و نشستم.
با گریه رو تصویرم گفتم:
-گفتی دل تنگ شدیم آینه رو نگاه کنیم...
اما چرا دل تنگیم رفع نشد؟ ها؟
با بغض هق زدم:
-چرا...
به تصویر غمزده آینه زل زدم و کوبیدم به اینه:
-مگه نگفتم این قدر گریه نکن؟ این قدر مظلوم نباش؟ این قدر معصوم‌ نباش که اذیتت نکنن که ازت سواری نگیرن ها؟
هم زمان به وضعش اشاره کردم:
-مگه نگفتی میگذره؟ پس چرا واست نمیگذره؟
چرا قوی نمیشی و لبخند نمیزنی مگه تو...
دهنم‌نیمه باز مونده و به تصویر خودم زل زدم
اونی که تو تصویر بود...من بودم نه آرام!
من رقت انگیز شده بودم نه آرام
من مظلوم و تو سری خور شده بودم نه آرام
با اشک به تصویرم زل زدم و گفتم:
-مرسی که بیدارم کردی...مرسی آرام
هم زمان اشکام رو با پشت دست پاک کردم و به سمت پذیرایی دوییدم
بابا رو مبل نشسته بود داد زدم:
-خوشحالین نه؟
آبروتون رو حفظ کردین به همه گفتیم آرام از امیر میخواسته جدا شه برای دوری از اون میخواسته بره کانادا پیش دوستش که سقوط کرده...تو ام برای همین امیر رو انداختی زندان...خریدی آبروتو...با خرید آبروت چی رو فروختی؟
لکه ننگت رو زیر خاک جا گذاشتی که چی رو بخری؟

ناباور نگاهم می کرد
-من بده بودم...من عقده ی ویلا و بنز داشتم و مهراد و شاهزاده سوار بر اسب سفیدم دیدم...
گفتم بهتر از فاضله که بدون حرف مامانش آبم نمیخوره...گفتم خوشبختم میکنه...
از کجا میدونستم گرگ میشه واسه دریدن روح و جسمم؟
برگشتم سمت مامانم:
-مامان تو فکر می کردی من آرامم میومدی درد و دل کنی من رو نفرین میکردی...من رو مایع نگ و بی ابرویی میدونستی...چرا؟ چون مثل میلیون ها دختر بهم دست درازی شد؟ چون تنها اشتباهم دوست داشتن و اعتماد بود؟

romangram.com | @romangram_com