#پانتومیم_پارت_367

با برگشتن معین برگشتم و دیدم مامان که این روزا زیادی لاغر شده بود به قاب در تکیه زده و با گریه نگاهمون می کنه
بابا اخم کرده وارد اتاق شد و گفت:
-می خوام تنها با آیلین حرف بزنم
معین گونم رو بوسید و ضبط رو خاموش کرد و از اتاق خارج شد و مامانم رفت و در رو بست..دوباره به پنجره دوست داشتنیم به بیرون زل زدم.
بابا کنارم نشست و با اخم خیره به بیرون زل زد
-می دونم باهام حرف نمیزنی...میدونم این چند ماه زور زدی تا داد نزنی که امیر رو ازاد کنم
نیشخند زدم
-می خوای آزادش کنم؟
سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم
تنها چیزی بود که می خواستم
اخم کرده گفت:
-شنیدم تو زندان دعوا کرده و بازوش چاقو خورده
قلبم تیر کشید و ابروهام در هم فرو رفت
نفسم یکی در میون شده بود
-می تونم آزادش کنم تا آسیبی نبینه
نیشخندی زدم و بعد چهار ماه با صدایی که نمیشناختم گفتم:
-در عوضش چی میخوای؟
رنگ نگاه بابا عوض شد...پر غم شد
-این قدر ازم متنفری!؟
نیشخندی زدم و گفتم:
-نفرت حسه...من دیگه حسی بهتون ندارم
اخماش دوباره در هم فرو رفت و گفت:
-مامانش چند وقت پیش اومد دم بنگاه به التماس این که امیر رو ازاد کنم و شکایتم رو پس بگیرم‌ گفت کافیه ازادش کنم امیر برای همیشه میره هالییوود چون براش درخواست اومده برای شعبده بازی تو یکی از مهم ترین جاهاش
خیره به چشمای غرق اشکم گفت:
-ولی اون اگه ازاد بشه میاد در این خونه رو میشکونه و تورو میخواد...بیخیالت نمیشه!
با غم نگاهش کردم که گفت:
-تنها راهش اینه بری زندان...بهش بگی نمیخوایش بگی اون یه اشتباه بوده و اونو مقصر مرگ آرام بدونی بگی نقشه های اون آرام رو به کشتن داد بگو یه زندگی آروم میخوای و قصد داری با فاضل ازدواج کنی
نفسم قطع شد و خیره به بابا نالیدم:
-ن...
بابا بلند شد ک جدی گفت:

romangram.com | @romangram_com