#پانتومیم_پارت_366

کسی نفهمید فقط از نبود امیر که بابا ازش شکایت کرده و زندانیش کرده بود فهمیدن امیر و ارام قصد طلاق داشتن و هیچ کس نفهمید اون روز آرام تو اون هواپیما چی کار می کرد
چندین ماهی که نه من یک کلمه با مامان و بابا حرف زدم...نه اونا با من
من اونارو مقصر میدونستم و اونا منو
اونا از من دلخور و من از اونا بیزار!
درسته نمیخواستم ببینمشون
نذاشتن امیر رو ببینم...امیر رو به خاطر شکایت مزاحمت و این که موافق فرار زنش با یکی دیگه بوده و به خواهر زنش نظر داشته بی دلیل انداختن زندان‌
و من رو زندانی کرده بودن تا این یکی دخترشون رو از دست ندن!
مراسم خاکسپاری آرام...قشنگ نبود
پر حرف و حدیث و مردمی که دوست داشتم نبودن
من و معین برای این که آرام اون زیر سردش نشه کافی بودیم
نیازی به کسی نداشتیم‌
نیازی به آدمای دروغی و نامرد نداشتیم
تنها چیزی که از لابه لای آهن پاره های هواپیما پیدا شده و متعلق به آرام بود...
فقط یه عروسک صورتی کوچیک که همیشه آویز کوله پشتیش بود...
یه عروسک تپلی که حالا سیاه و کثیف شده بود
بوی خاک و آتیش میداد و شده بود مرحم من
اون و دستبند امیر...همون دستبندی که قرار بود مالکیت اون رو من باشه
شده بودم یه دیوونه که یا به امیر فکر میکرد یا به آرام
و خودم رو بقیه رو از یاد برده بودم‌

دفتر خاطراتم رو بستم و از پنجره به بیرون زل زدم
دستم رو زیر چونه زدم
معین رو کنارم حس کردم بازوم رو گرفت و سرش رو
رو شونم گذاشت و یهو بغضش ترکید و خیره به پنجره موهاش رو نوازش کردم و سرم رو به سرش تکیه زدم
آهنگ شروین پخش میشد و هم زمان با معین نالیدیم
-تمام من...بیا ولی تو به مزار من
یه لاله جا بزار...یا اردیبهشت...
عطر تو با بهار بیار...تمام من...
با بغض هر دو گفتیم:
-با بهار بیا....با بهار بیا...

romangram.com | @romangram_com