#پانتومیم_پارت_365
یا اردیبهشت
عطرتو
با بهار بیار
به جای من
یه شاپرک میاد پشت پنجره
بدون همیشه یادت تو قلبمه
بعد من
یه ابر میاد رو سر جمعه هات
که میباره اشک هامو برات
به جای من
شاید یکی بیاد که دوست دارتت
بهش نگو که فکرت با منه
تو ولی
بیا و سر بزن بم هر سال بهار
هرچند که قصه تلخ بود آخرش
تمام من
بیا ولی تو به مزار من
یه لاله جا بزار
یا اردیبهشت
عطرتو با بهار بیار
دیدین وقتی به آخر یه قصه که دوسش دارین میرسین بین دو راهی میمونید؟
آخر یکی رو انتخاب می کنید...این که بخونید و تمومش کنید هرچند که بعدش دل تنگش بشین!
من و دفتر قصه ام همین روایت رو داشتیم.
نمی خواستم ادامه بدم...
این زندگی رو نمی خواستم...ادامه دادن رو نمی خواستم
یه تیکه گوشت متحرک که اگر چه چندین ماه گذشته و همه لباسای سیاهشون رو در اورده و به زندگیشون برگشته بودن من همچنان سیاه پوش آرامم بودم
آرامی که آخرین لبخند آرومش تو عکس کوچیکی که سر خاکش دست به دست می چرخید باقی مونده بود
عزا دار پوریایی بودم که آخرین تصویری که ازش تو ذهنمه یه مرد عاشق بود که دست دور کمر آرام حلقه کرده و مواظب بود نیفته و محکم گرفته بودش...
چشمایی که میخندید...
romangram.com | @romangram_com