#پانتومیم_پارت_363

بوق خورد...اون قدر بوق خورد که دستام لرزید
اون قدر که قطع شد و لبخندی زدم تا خونسردیم رو حفظ کنم
رو به معین چشمک زدم:
-چیزی نشده
مامانم ساکت شده و حالا فقط چشم شده و نگاهم می کرد امید پیدا کرده بود!
شماره علی رو گرفتم...
بوق خورد...بوق خورد...و بازم جواب نداد
در آخر تماس قطع شد
نفس عمیقی کشیدم و بغضم رو قورت دادم و دوباره نفس عمیقی کشیدم
شماه آرام رو گرفتم صدای گوشیش از پذیرایی اومد
سرگردون مخاطبینم رو زیر و رو کردم و شماره پوریا رو گرفتم امیدوار به معین زل زدم که خاموشی گوشیش مثل ناقوص مرگ جون از تنم گرفت
گوشیم زنگ خورد و با دیدن شماره امیر با سرعت گوشیم رو جواب دادم و وحشت زده گفتم:
-امیر...امیر
سکوت...فقط صدای نفساش بود
-امیر چیشده!امیر آرام و پوریا رفتن؟ رسیدن؟
با کدوم پرواز رفتن؟
بازم سکوت
با همه توانم جیغ زدم:
-امیر جواب بده
سکوتش رو شکست نفسم رفت و صداش قسم میخورم صداش اون لحظه من رو کشت
-آرام و پوریا نرسیدن
آیلین...نرسیدن کانادا‌...
سقوط کردن..آیل...
صداش رو نشنیدم
همه چیز گنگ بود از نگاهم همه چیز رو خوندن که این بار مامان با همه توانش جیغ زد و معین سر خورد کنار در و خودش رو بغل گرفت.
بابا دستش رو جلوی چشماش گرفت و شونه هاش لرزید ناباور به اطراف زل زدم
-چرا گریه می کنید!؟
موهام رو از کناره های شقیقه کشیدم و جیغ زدم:
-چرا گریه می کنین!
بلند شدم و به سمت معین رفتم و تکونش دادم و جیغ زدم:

romangram.com | @romangram_com