#پانتومیم_پارت_362
گیج گفتم:
-آره فکر کنم
مامان یهو جیغی زد و به صودتش کوبید و بابا جوری به عقب حرکت کرد که خورد به دراور و سر خورد رو زمین
ناباور گفتم:
-چیشده! چون رفته اون ور این طوری می کنید!
معین گیج گفت:
-چتونه
بابا چنگ زد به قلبش و نالید:
-ص...صبح سقوط کرده!
چند لحظه خیره نگاهش کردم.
-چی سقوط کرده!؟
متعجب به معین زل زدم:
-چی میگن معین!
معینم حالا رنگش پریده بود
مامان با گریه گفت:
-ا...اخبار گفت...اخبار گفت سقوط کرده! گفت مردن...گ...گفت همه مردن!
چند بار پلک زدم
دستم رو، رو پیشونیم کشیدم و چند بار نفس عمیق کشیدم
با صدایی که خودمم نمیشناختمش خیلی آروم به بابا گفتم:
-گوشیم رو بده
بابا تو عالم خودش گرفتار و شونه هاش میلرزید
این بار داد زدم:
-گوشیم رو بده
بابا متوجه نمیشد مثل مامان که فقط گریه می کرد!
معین ناباور دویید تو پذیرایی و بعد چند دقیقه با گوشیم اومد
خاموشش کرده بودن
نه دستام میلرزید نه صدام
نه نگران بودم.
نه یخ کرده بودم و..خوب بودم! چون مطمئن بودم اشتباه شده ولی هواپیما اون ساعت ممکنه بلند شده باشن!
شماره امیر رو گرفتم
romangram.com | @romangram_com